تبليغاتX
Əmirkəbir Türk Öyrəncilərinin Veblaqı
اولو تانري نین آدی ايله
Əmirkəbir Türk Öyrəncilərinin Veblaqı
بيز واريق ، وارسا وطن ، وار ايسه دوْغما ديليميز ...... اؤيره‏نيب بيلمه‏ليدير اؤز ديليني ائللريميز
Home | Archive | RSS
  آشنایی با حقوق اقلیت های قومی و نژادی

آشنایی با حقوق اقلیت های قومی و نژادی

ترجمه ا. فرزام

تبعیض های قومی و نژادی همچنان یکی از معضلات اصلی جهان امروز است که اقلیت ها و گاهی اکثریت ها از آن رنج می برند. بیشتر تلاش های نخستین کوشندگان بین المللی حقوق بشر معطوف به مسئله ی آپارتاید در آفریقای جنوبی بود که در سال 1994 به آن خاتمه داده شد. با این حال، مبارزه با نفرت و تبعیض قومی و نژادی ادامه دارد. به خصوص در دهه ی 1990 که برخی از بدترین مناقشات قومی جهان در بالکان و در ناحیه ی دریاچه های بزرگ آفریقا [در کشورهای رواندا و بروندی] رخ داد مسئله ی حقوق قومیت ها دوباره به صورت حادتری مطرح شد


پیشگفتار 

یکی از اصول بنیادی حقوق بشر این است که همه ی انسان ها آزاد زاده می شوند و باید از حرمت و حقوق برابر برخوردار باشند. تبعیض قائل شدن  و تعقیب قضایی برپایه ی نژاد و قومیت تخطی آشکار از این اصل است. تبعیض علیه قومیت ها می تواند شکل های مختلفی داشته باشد. بیرحمانه ترین آن نژادپرستی است. نسل کشی، آپارتاید و صورت های کمتر آشکار تضییع حقوق همگی از شیوه های نژادپرستانه محسوب می شوند. این شیوه ها گروه های قومی را از داشتن برابری حقوق مدنی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی با سایر گروه های اجتماعی محروم می کند.

تبعیض های قومی و نژادی همچنان یکی از معضلات اصلی جهان امروز است که اقلیت ها و گاهی اکثریت ها از آن رنج می برند. بیشتر تلاش های نخستین کوشندگان بین المللی حقوق بشر معطوف به مسئله ی آپارتاید در آفریقای جنوبی بود که در سال 1994 به آن خاتمه داده شد. با این حال، مبارزه با نفرت و تبعیض قومی و نژادی ادامه دارد. به خصوص در دهه ی 1990 که برخی از بدترین مناقشات قومی جهان در بالکان و در ناحیه ی دریاچه های بزرگ آفریقا [در کشورهای رواندا و بروندی] رخ داد مسئله ی حقوق قومیت ها دوباره به صورت حادتری مطرح شد.

دیکشنری انگلیسی کالینز نژاد را چنین تعریف می کند: "گروهی از مردم دارای نیای مشترک، که ویژگی های ظاهری متمایزی دارند (مانند رنگ یا نوع پوست یا مو یا قامت)." همین دیکشنری قوم را چنین تعریف می کند: " گروه های انسانی که ویژگی های نژادی، دینی، زبانی و دیگر ویژگی های مشترک دارند."

درقانون حقوق بین المللی حقوق بشر واژه ی نژاد معنای گسترده تری دارد و اغلب به تمایزات مبتنی بر دین ،قومیت، گروه اجتماعی، زنبان و فرهنگ اطلاق می شود. در حقوق بشر بین الملل گاهی "نژاد" برای اطلاق به گروه هایی که نیای زیستی و نژادی مشترکی ندارند هم به کار می رود، مثلاً نظام های کاستی در هند یا ژاپن.

ماده ی 1 از کنوانسیون بین المللی برای امحای تبعیض نژادی  (مصوب 1965) تعریف از "نژاد" ارائه نمی دهد، اما "تبعیض نژادی" را چنین تعریف می کند: "هر گونه تبعیض، محرومیت، محدودیت، یا ترجیح بر پایه ی نژاد، رنگ، نیا، یا منشاء ملی یا قومی که هدف یا نتیجه ی آن لغو یا محدودیت حق برابر اقلیت ها در برخورداری از حقوق بشر و آزادی های بنیادی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و همه ی دیگر حیطه های حیات اجتماعی باشد." به این ترتیب قومیت صراحتاً ذیل تعریف "نژاد" گنجانده شده است. اغلب معاهدات حقوق بشری صرفاً به "نژاد" اشاره می کنند و واژه ی "قومیت" را به کار نمی برند.

حقوق مورد بحث

حقوق قومی و نژادی اقلیت ها در قانون حقوق بشر بین الملل چنین تضمین شده است:

حق صیانت در برابر تبعیض ها، نفرت و خشونت نژادی:

قانون بین الملل حقوق بشر دولت ها را ملزم می دارد تا از هرگونه تبعیض نژادی اجتناب کنند و معیارهایی وضع کنند تا مؤسسات و سازمان های عمومی  و نیز افراد چنین تبعیض هایی اعمال نکنند. توصیف این معیارهای لازم، در معاهدات مختلف یکسان نیست اما می تواند شامل این موارد باشد : الزام دولت ها به بازنگری قوانین و سیاست ها، و حصول اطمینان از اینکه قوانین تبعیض آمیز نیستند؛ امحای جداسازی های نژادی و آپارتاید؛ ممنوعیت تبلیغات حاکی از برتری نژادی؛ و ممنوع کردن سازمان هایی که به تبعیض و نفرت نژادی دامن می زنند.

حق قانونی برابری در پیشگاه قانون، فارغ از منشاء نژادی یا قومی اقلیت های نژادی و قومی حق دارند از حقوق مدنی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی برابر با سایر گروه ها برخوردار باشند. اغلب معاهدات حقوق بشر (حتی آنهایی که مشخصاً به مسئله ی نژاد و قومیت نپرداخته اند) صراحتاً حاوی  مفاد ضد-تعبیض هستند و دولت ها را ملزم می دارند که اصول حقوق بشر را به طور یکسان در مورد تمام مردم، فارغ از نژاد، دین ، منشاء اجتماعی و غیره اعمال کنند.

حق اقلیت های نژادی و قومی برای برخورداری از فرهنگ خود، انجام مناسک عبادی خود و کاربرد زبان خود این حق در چندین معاهده ی بین المللی حقوق بشر ذکر شده است و دایر بر این است که گروه های نژادی و قومی باید آزاد باشند تا مطابق سنت های فرهنگی خود زندگی کنند. گاهی ممکن است میان رویه های  فرهنگی، دینی، یا زبانی و ارزش های حکومت و آداب اقلیت ها تعارضی وجود داشته باشد. اما برخی از حکومت ها کوشیده اند این تعارض ها را با سلطه گری فرهنگی و زبانی حل کنند.

حق بهره مندی از گام های مثبت حکومت برای ارتقای هماهنگی فرهنگی و حقوق اقلیت های نژادی حکومت ها ملزم هستند تا برای تضمین حمایت از گروه های نژادی تدابیر مناسبی اتخاذ کنند. این تدابیر شامل برنامه ها و سیاست های تشویقی است. همچنین حکومت ها ملزم هستند تا تفاهم نژادی را از طریق نظام آموزشی ارتقا دهند.

حق پناهجویی به دلیل ترس موجه از تعقیق به سبب نژاد، دین، ملیت، عضویت در یک گروه خاص اجتماعی، یا اعتقاد خاص سیاسی این تدبیر در قانون بین المللی پناهندگی به  افراد تبعه ی یک کشور اجازه می دهد تا اگر آن کشور قادر به صیانت از امنیت آنها نباشد به کشور دیگری پناهنده شوند. این یکی از معدود مواردی است که در آن ناتوانی یک حکومت در صیانت از حقوق بشر افراد، این حق را به اتباع آن حکومت می دهد که در کشور دیگری پناه جویند. به علاوه، حکومت ها ملزم هستند تا در اجرای قانون بین المللی پناهندگی از هرگونه تبعیض برپایه ی نژاد اجتناب کنند.

حق پرداخت غرامت

دولت ها ملزم به وضع تدابیری هستند تا بتوانند از طریق دادگاه های ملی  و دیگر مؤسسات دولتی حقوق تضییع شده ی افراد اقلیت ها را ایفا کنند. همچنین افراد حق دارند تا از طریق دادگاه ها ادعای غرامت کنند. این ماده در مورد افراد صادق است اما وقتی قرار بر اعمال آن بر گروه ها باشد، بسیار مجادله برانگیز می شود. مسئله ی پرداخت غرامت یکی از چالش برانگیزترین نکات کنفرانس جهانی علی تبعیض نژادی 2001 بود. زیرا برخی از کشورها بر پردخت غرامت به گروه ها اصرار داشتند در حالی که دولت های غربی (قدرت های استعماری سابق و ایالات متحده) در برابر هرگونه الزامی برای پرداخت غرامت در قبال اجحاف های سابق مقاومت می کردند. این مسئله شبیه مسئله ی پرداخت غرامت به بردگان سابق است.

تنظیمات بین المللی و محلی برای صیانت و ارتقای حقوق گروه های نژادی و قومی تنظیمات قانونی بین المللی در قالب معاهدات بیان شده اند (که توافق، کنوانسیون، یا پروتکل هم گفته می شوند). در تهیه ی این معاهدات، ابتدا حکومت های  را به مذاکره بر سر مفاد معاهده مذاکره می کنند و پس از تکمیل مذاکرات، متن معاهده نهایی می شود و به "امضا"ی نمایندگان دولت ها در می آید. حکومت امضاکننده ملزم به رعایت مفاد معاهده است. یک دولت می تواند به انحای مختلف به یک معاهده مقید باشد. رایج ترین شیوه، الحاق یا پیوستن به معاهده است. دولت هایی هم که در مراحل تدوین یک معاهده شرکت نداشته اند می تواند بعداً به آن بپیوندد. معاهده هنگامی به اجرا گذاشته می شود که تعداد دولت های امضا کننده ی آن به حد نصاب معینی برسد.

هنگامی که حکومتی به یک معاهده می پیوندند، می تواند یک یا چند بند (ماده) از آن را معوق بگذارد، مگر اینکه معاهده تقید به تمام مواد خود را الزامی داشته باشد. معمولا ً یک حکومت در هر زمانی می تواند این تعویق ها را لغو کرد. در برخی کشورها، معاهدات بین المللی مقدم بر قوانین ملی شمرده می شوند. در دیگر کشورها ممکن است قانون ویژه ای باشد که تعهد به معاهدات بین المللی را پس از تصویب در سطح ملی به رسمیت بشناسد. در عمل همه ی حکومت هایی که به معاهدات بین المللی پیوسته اند ناچارند تا در قوانین ملی خود بازنگری کنند، یا قوانین جدیدی تصویب کنند تا قوانین ملی را با معاهدات بین المللی منطبق ساند.

در ادامه برخی از معاهدات اصلی سازمان ملل متحد را که تعیین کننده ی استانداردهای صیانت از اقلیت های قومی و نژادی هستند ذکر می کنیم:

اعلامیه ی جهانی حقوق بشر (مصوب 1948) (مواد 2 و 7)

مطابق اعلامیه جهانی حقوق بشر (ماده 2) هر کس " بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب " حق برخورداری از تمام حقوق و آزادی های مندرج در این بیانه را دارد. همچنین ماده ی 7 این اعلامیه تصریح می کند که همه در پیشگاه قانون برابرهستند و حق برخورداری از حمایت قانونی فارغ از هر گونه تبعیض را دارند.

کنوانسیون بین المللی محو همه ی صور تبعیض نژادی (1965)

این معاهده که از سال 1969 به اجرا گذاشته شد جامع ترین معاهده ی مربوط به حقوق اقلیت های نژادی و قومی است. این معاهده به تفصیل شرح می دهد که دولت ها برای محو تبعیض و خشونت نژادی و ارتقای تفاهم و همبستگی نژادی  ملزم به انجام چه اقداماتی هستند.

وظیفه ی نظارت بر این کنوانسیون را کمیته ی محو تبعیض نژادی (CERD) بر عهده دارد که مرکب از 18 عضو متخصص است. دولت ها موظف هستند تا گزارش پیشرفت های خود در جهت اعمال این معاهده را به طور دوره ای به این کمیته ارائه کنند. الزام ارائه ی این گزارش ربطی به این ندارد که آیا دولت مزبور معتقد به وجود تبعیض های نژادی در حیطه ی حاکمیت اش باشد یا خیر. همچنین دولت ها ملزم هستند تا با اتخاذ تدابیر آموزشی پیشگیرانه از این معاهده پشتیبانی کنند، حتی اگر این تبعیض ها را مشکل بالفعل کشور خود ندانند. این کمیته همچنین می تواند با افراد و گروه هایی که مدعی نقض حقوق خود در حیطه ی این معاهده هستند مکاتبه داشته باشد.

کنوانسیون بین المللی حقوق مدنی و سیاسی (مصوب 1966) (مواد 2، 20، 26 ، 27)

این معاهده ی اصلی دولت ها را ملزم می کند تا حقوق مندرج در آن را "بدون هر گونه تبعیض بر پایه ی رنگ پوست، جنسیت، زبان، مذهب، عقاید سیاسی و غیره، منشاء اجتماعی یا ملی، ثروت، محل تولد و موقعیت اجتماعی" به اجرا بگذارند. (ماده ی 2). همچنین این معاهده دولت ها را ملزم می کند تا در قانون خود هرگونه "نفرت ملی، نژادی، یا مذهبی را که موجب افزایش تبعیض، خصومت و خشونت می شود" ممنوع کنند (ماده ی 20). به علاوه طبق این معاهده همه ی افراد در پیشگاه قانون برابر اند و حق دارند بدون هیچ تبعیضی از حمایت های قانونی بهره مند شوند (ماده ی 26). این حق باید برای اقلیت ها محفوظ باشد که همراه با سایر اعضای گروه شان به آداب فرهنگی، مناسک دینی و تکلم به زبان خود بپردازند (ماده 27).

اساسنامه ی دادگاه جنایی بین المللی رم (1998) (مواد 6 ، 7j)

ماده ی 6 این اساسنامه ی دادگاه جنایی بین المللی، صلاحیت این دادگاه را برای بررسی پرونده های مربوط به نسل کشی گروه های خاص ملی، قومی، نژادی و دینی به رسمیت می شناسد. در ماده ی 7j هم آپارتاید به عنوان جرم علیه بشریت تعریف می شود.

Kimlik (هوییت)
یازار : | ساعات 1:50 گون یکشنبه ششم بهمن 1387
| باغلانتی لار

  سخنرانی فاخته زمانی در نشست کمیسیون عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد

سخنرانی فاخته زمانی در نشست کمیسیون عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد

خانم فاخته زمانی فعال حقوق بشر آذربایجانی و دبیر انجمن دفاع از زندانيان سياسی آذربایجان در ایران (ADAPP) طی سخنرانی در فوروم کمیسیون عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد در خصوص مسائل اقلیتها به سرکوب گروههای اتنیکی در ایران و محرومیت آنها از حقوق زبانی اشاره کرده است.

نشست کمیسیون عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد در خصوص مسائل اقلیتها در روزهای ۱۵ و ۱۶ غدسامبر ۲۰۰۸ در مقر سازمان ملل متحد در شهر ژنو برگزار شد. 

هدف این نشست تهیه پلاتفرمی برای ترویج و توسعه گفتگو و همکاریها در خصوص مسائل اقلیتهای ملی٬ اتنیکی٬ مذهبی و زبانی عنوان شده بود. پلاتفرمی که بتواند دست آوردهای اساسی و تخصصی مورد نیاز برای کار مستقل تخصصی روی این موضوع را تأمین کند. همچنین بررسی و تحقیق در خصوص بهترین راهکارهای عملی٬ فرصتها و اقدامات لازم برای پیشبرد بهتر قطعنامه حقوق اقلیتهای ملی٬ اتنیکی٬ مذهبی و زبانی (این قطعنامه در تاریخ ۱۸ دسامبر ۱۹۹۲ به تصویب کمیسیون حقوق بشر مجمع عمومی سازمان ملل رسیده است) در برنامه این نشست قراد داشت.

در این نشست که خانم گی مک دوگال (Gay McDougall) متخصص مستقل مسائل اقلیتها ریاست آن را بر عهده داشت نماینده دولتها٬ متخصصین سازمان ملل متحد و مستقل٬ تعدادی از نهادهای غیر دولتی و ن.ج.او های فعال در زمینه حقوق انسانها و همچنین نماینده برخی از گروهای ملی٬ اتنیکی٬ مذهبی و زبانی شرکت کرده بودند.

سخنرانی فاخته زمانی فعال حقوق بشر آذربایجانی ساکن کشور کانادا در این نشست مورد استقبال بسیاری از افراد و گروههای شرکت کننده قرار گرفت.

 

متن سخنرانی فاخته زمانی

خانم رئيس، خانمها و آقايان

مشارکت کنندگان عزيز فوروم

 

اينک ديگر محوری بودن مساله آموزش به زبان مادری در رشد هوشی، احساسی، معنوی و آموزشی دانش آموزان يک حقيقت بسیار روشن است. تحصیل٬ خواندن و نوشتن به زبان فطری مادری يک حق غير قابل انکار برای همه گروه های اتنیکی است و بايد هم باشد. علیرغم این، در مورد گروه های اتنیکی غير فارس در ايران از جمله ترک های آذربایجانی، کردها، بلوچ ها، عرب ها، لرها، گيلکی-مازندرانی ها و ديگران، اين حق دريغ شده است.

اين گروه های اتنیکی اکثريت ساکنين کشور را از نظر جمعیت تشکيل ميدهند، با اين همه، آنان مجبور شده اند که به فارسی که زبان اتنیک فارس ميباشد، تحصيل نمايند. زبان فارسی از سال ۱۹۲۵ زمانيکه رضا شاه قدرت سياسی را بدست آورد و سلسله پهلوی را بنيان گذاشت به اکثريت جمعيت غير فارس تحميل شده است. از اين تاريخ به بعد، فارسی به موقعيت تنها زبان رسمی ايران ارتقا يافته است. اين تنها زبان تعلیم، آموزش و دولتی در کشوری است که يکی از چندگونه ترین، چند فرهنگی ترين و چند زبانه ترين کشور های جهان ميباشد.

از سال ۱۹۲۵ به اين طرف، جمعيت های اتنیکی و ملی متفاوت ايران برای کسب حق آموزش به زبان فطری مادری خود تقلا ميکنند. بطور نمونه، ترکهای آذربایجان که قريب ۳۷ درصد جمعيت کل ايران را تشکيل ميدهند (بمراتب بيشتر از ۲۰ ميليون)، از سال ۱۹۲۵ حق آموزش به زبان خود را مطالبه ميکنند. رژيم پهلوی بصورت وحشيانه ای اين مطالبات را سرکوب کرد و جمهوری کنونی اسلامی نيزبه همين گونه عمل ميکند. در حاليکه قانون اساسی رژيم کنونی جمهوری اسلامی تحصيل، خواندن و نوشتن به زبانهای غير فارسی را در کنارزبان فارسی مجاز ميداند، دولت به قانون اساسی خود نيز بی اعتنا بوده و همچنان کسانی را که اجرای اين حق قانون اساسی را طلب ميکنند دستگير کرده، تحت فشار و تعقيب جزائی قرار ميدهد.

ترکهای آذربایجانی با بکارگيری راههای مسالمت آميز، از طريق نوشتن نامه های جمعی به مقامات ايرانی گرفته تا برقراری تظاهرات آرام و دور از خشونت، حق تحصيل به زبان خودشان - ترکی آذربایجانی - را مطالبه مينمايند.

 

خانم ها و آقايان

اجازه دهيد مطالبم را با دو شعار معروف جامعه آذربایجانی در ارتباط با زبان و استفاده آن در مراکز آموزشی خاتمه دهم

 

آناا ديليم اؤلن دئييل - اؤزگه ديله چؤنن دئييل

(زبان مادری من نخواهد مرد - به زبان ديگری تغيير نخواهد کرد)

 

اؤز ديلينده مدرسه - اولماليدير هر کسه

(تحصيل به زبان مادری - باید برای هرکس تامین شود)

 

شما بسيار ممنوم

Kimlik (هوییت)
یازار : | ساعات 4:30 گون شنبه سی ام آذر 1387
| باغلانتی لار

  آذربایجانین میللی دیره نیش سیمبولو

آذربایجانین میللی دیره نیش سیمبولو 

 

   نلسون ماندلا قهرمان ملی آفریقای جنوبی، مردی بود که 28 سال زندان را علیه دولت آپارتاید یان اسمیت تحمل کرد و عاقبت پس از رسیدن به آزادی از طرف دولت و ملت خود مورد بیشترین تکریم ها قرار گرفت، و نام او نامی است که حتی برای کودکان مدرسه ای در سراسر دنیا آشنا است و حضور او در هر مجمع و نشست بین المللی موجبات افتخار فراوان برگزارکنندگان آن مجلس است.

    اما آنچه آدمی را به تفکر وامیدارد این است که چرا همه ی ما نلسون ماندلا زندانی سیاسی بزرگ را می شناسیم و حتی فیلم سینمایی اش را دیده ایم و نقل نبات رسانه هایمان نام اوست ولی کم نیستند و شاید زیادند کسانی که حتی نامی از صفر قهرمانی معروف به صفرخان، ساوونار ملی، نشنیده اند و جالب است که بدانیم او پرسابقه ترین زندانی سیاسی دنیاست،که با رنج 32 سال زندان در مخوفترین زندان های رژیم شونیست پهلوی، برای رهایی و رفع تبعیض از ملت آذربایجان مبارزه کرد و نهایتا بعد از آزادی او، مقارن با سرنگونی رژیم پهلوی،با او مانند شخصی عادی و بی نام و نشان رفتار شد و او به گوشه ای از تنهایی پرتاب شد،زیرا باز آذربایجان مورد تبعیض بود...
 
   صفر خان در سال 1300 شمسی، در روستای شیسوان از توابع عجبشیر، یکی از شهرهای آذربایجان در خانواده ای کشاورز چشم به جهان گشود و تا سن 20 سالگی نزد پدر کشاورزی کرد و در بیست سالگی در راه مبارزه با فئودالیسم به حرکت ملی آذربایجان ملحق شد و در فرقه ی دموکرات به مقام ماژوری(سروانی) رسید. وی پس از جانفشانی ها و مبارزات بسیار در سال 1325 در پی سرکوب قیام دهقانان همراه عده ای از قیام کنندگان متواری شد و به عراق رفت که در آنجا دستگیر و زندانی شد. دو سال بعد، از زندان عراق گریخت و به ایران بازگشت و در 18 اسفند همان سال بار دیگر دستگیر شد و به زندان افتاد. درسال 1329 وی را به جرم قیام مسلحانه برای براندازی نظام شاهنشاهی به اعدام محکوم کردند که پس از کودتای 28 مرداد 1332 حکم اعدام او به حبس عبد تقلیل پیدا کرد. او 32 سال حبس را حتی در زندانهای مخوفی مانند زندان برازجان به جان خرید و با وجود درخواست های مکرر و تحت فشار قرار دادن او برای نوشتن نامه ی تقاضای عفو به اعلیحضرت آریامهرو با وجود این که بسیاری از زندانیان سیاسی هم بند او با نوشتن ندامت نامه آزاد شدند، او تن به این ذلت نداد و همان گونه که خود می گوید به امید مردمش رنج اسارت را بر خود هموار کرد تا با باز شدن در زندانهای ایران زیر فشار جنبش انقلابی مردم در سال 57، به همراه عده ی زیادی از زندانیان سیاسی آزاد شود.
 
  نوشتن از کسی که 32 سال از بهترین سالهای عمرش را در سلول های تاریک و سیاهچالهای مخوف گذرانده است و حتی لحظه ای به بازگشتن از راهش فکر نکرده است کار راحتی نیست، تحمل 11000 روز زندان و دوری از خانواده و صرف جوانی و میانسالی در راه عقیده، پشتوانه ای بسیار قوی از ایمان تزلزل ناپذیر حاصل از آگاهی اجتماعی و درد آشنا بودن می طلبد. اين آذربايجاني مبارز و نستوه از تبار بابك خرم‌دين، كور اوغلو، قاچاق نبي و ستارخان سردار ملي مي‌باشد كه هر يك از آنان براي سعادت و بهروزي خلقشان عمري صادقانه مبارزه كردند و نامي ماندگار يافتند. صفرخان نيز مثل آن قهرمانان ، جاودانه خواهد ماند ، چرا كه او نيز به خاطر رهائي هموطنانش از ظلم و ستم ظالمان ، اين همه رنج زندان و دربدري را تحمل كرد و خم به ابرو نياورد. شخصیت او به حق نماد مقاومت خلق آذربایجان است.

   ولی پس از آزادی وی شاهد آن هستیم که ناجوانمردانه تنها گذاشته می شود. در حالی که او جوانی و زندگانی اش را در راه آزادی مردمش فدا کرده بود و هر چه از مال و مکنت و زن و خانواده داشت، در طول 32 سال حبس از دست داده بود و حال نیاز به کمک مردمش داشت. اما او هیچ گاه زبان به اعتراض نگشود و با همان عزت و نفس و متانتش سکوت کرد و بالاخره پس از گذشت بیست و جهار سال از آزادی اش درگذشت و در امام زاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.

    بگذارید در شرح کوتاهیمان تنها این را بگوییم تمام مراسماتی که در گرامی داشت یاد وخاطره ی این عزیز هر سال به خصوص سالگرد وفات ساوونار مللی مان برگزار می شود بدون استثنا با دخالت نیروهای امنیتی و اغلب دستگیری چند تن از حضار به هم می خورد.

   پس بر ما آذربایجانی ها واجب است که قهرمان ملی خود را به نسل های جدید بشناسانیم و در سطح بین المللی نام صفر قهرمانی را در کنار نام نلسون ماندلا و دیگر قهرمانان تاریخی زنده نگهداریم.

 

 پ.احمدپور
Kimlik (هوییت)
یازار : | ساعات 13:16 گون شنبه هجدهم آبان 1387
| باغلانتی لار

  رد پاي استعمار فرهنگي در آذربايجان- رضا داغستاني

رد پاي استعمار فرهنگي در آذربايجان- رضا داغستاني

R_dagistanli@yahoo.com

 ايران از جمله كشورهاي چند مليتي محسوب مي گردد كه به مانند اكثر كشورهاي مشرق زمين همواره از بحران ها، منازعات و مسائل ملي آسيب پذير نشان داده است. با نگاهي بر تاريخ ايران اين مساله خود را بوضوح نشان مي دهد. آنچه كه در اين مقاله تقديم ميگردد بررسي مستند فزون خواهي هاي قومي – ملي در ايران است كه در بيشتر مواقع متضاد اصول انساني و كنوانسيونها و قرارداهاي حقوق بشر و نيز خلاف امنيت ملي بوده اند و اكنون بي شك مهمترين چالش سياسي در ايران مساله ملي و ملل ساكن در ايران است.

استعمار در اشكال و قالب هاي متنوعي بروز مي يابد و در نهايت يك هدف دارد: چپاول و غارت. يكي از اشكال آن استعمار فرهنگي است كه بصورت ساده يعني: ((انتقال يك طرفه فرهنگ با هدف سلطه گري و تخريب يا حذف يك فرهنگ كه از سوي يك نظام فرهنگي نسبت به يك فرهنگ ديگر با ابزارهاي مختلفي همچون قدرت نظامي، اقتصاد، سياست در پوششي فرهنگي در صحنه بين المللي يا داخلي يك كشور ظهور مي يابد و به گفته "فرانس فانون" هويت زدايي اهالي بومي از جمله اهداف و نتايج آن مي باشد.))

در بررسي استعمار مي توان دو نوع كلي طرحهاي استعماري را متمايز كرد: 1-استعمار بين المللي، يا همان استعماري كه يك كشور بر عليه كشور يا كشورهاي ديگري اجرا مي كند. 2-استعمار داخلي كه سران يك حكومت بدلايل مختلف طرحهاي استعماري را در كشور خود تدوين كرده و بر عليه همه يا بخشي از هموطنان خود اجرا مي كنند. ايران معاصر هردوي اين طرحها را بر خود ديده است.

بگونه ايي كه هم حكومت تزاري روس و هم دول اروپايي نظير انگليس، فرانسه، پرتغال و نيز آمريكا هميشه طمع كارانه متوجه اين منطقه بوده اند، مخصوصا بعد از فروپاشي تزارهاي ظالم روس و بقدرت رسيدن كارگران در آن كشور، با توجه به اينكه حكومت كارگري با منافع استعمار و امپرياليسم سازگاري نداشت لذا اين دول به مخالفت با همديگر برخواستند كه مهمترين لطمه هاي آنرا ملل كشورهاي ديگر خوردند، در ايران نيز كه تاريخ آن پر است جنگهاي ايران-روس، در اصل اينها جنگ روس-آذربايجان بودند چراكه حوزه جغرافيايي اين جنگها هيچگاه از آذربايجان فراتر نمي رفت و قشون روس هيچگاه از قزوين به آنطرفتر لشكر كشي نكرد در طول اين جنگها آذربايجانيها متحمل سختي ها و زيانهاي بسيار زياد مادي و معنوي شدند و حتي انتخاب تهران بجاي تبريز بعنوان پايتخت قاجارها كه حكومت تورك بودند در نتيجه همين جنگها بوده است. بهرحال دول استعمارگر اروپايي كشورهاي اطراف روسها را همانند زنجيري با عنوان "كمربند قرنطينه" مشخص نمودن تا از نشر افكار سوسياليستي ممانعت بعمل آورند كه حكومت دست نشانده "پهلوي" نيز يكي از اين حلقه هاي زنجير بود. همچنين استعمارگران جهت مقابله ايدئولوژيكي با سوسياليسم روسي مكاتب فكري-سياسي به ظاهر دموكراتيك و ملي و در باطن ضد انساني و استعماري نظير "فاشيسم" را پديد آوردند و در همان كشورهاي قرنطينه آنرا بسط و گسترش دادند و بر همين اساس هم اگر "رضا خان پهلوي" و عاملانش را نمايندگان دست نشانده فاشيسم در ايران بدانيم به بيراهه نرفته ايم، چراكه فاشيسم يعني: ((تشكيلات توتاليتري حكومت و جامعه بوسيله ديكتاتوري تك حزبي، شديدا ناسيوناليست، نژاد پرست، ميليتاريست و امپرياليست.)) كه با عملكرد رضاخان و در كل با حكومت پهلوي و شوونيسم فارس همخواني كامل دارد.

رضا خان با راهنمايي رهبران اروپايي اش و با تاسي از مكاتب فكري فوق الذكر با همكاري عاملان آموزش ديده اش، آريائيسم، پان ايرانيسم و پان فارسيسم را بوجود آوردند و نيز خود را منتسب به نژاد موهوم آريا كردند و از طريق اين مكاتب كه بر پايه هيچ اصول علمي و واقعي استوار نبودند با گرفتن ژست علمي برنامه هاي ضد نژادي و ضد انساني خود را آغاز نمود و ملتهاي غير فارس ايران را به انواع مختلف مورد ظلم و ستم و تعدي قرار دادند كه در بين ملتهاي غير فارس ايران نيز توركها كه صاحبان و ساكنان و حاكمان اصلي و چند هزار ساله اين منطقه بوده اند در هدف اول حكومت پهلوي و پان فارسيست ها قرار گرفتند. بطوريكه اينان با مساعدتها و هدايت اربابان خارجي شان نظير انگليس (استعمار گر پير) دست به تدوين سياست داخلي كشور زدند كه در بعد فرهنگي آن "همسان سازي فرهنگي با محوريت فرهنگ فارسي"  از طريق "اسلام زدايي" (كه توركها به همراه اعراب بزرگترين بسط دهنده اسلام در جهان بوده اند) و "ترك ستيزي" با هدف "استحاله قومي" برنامه فرهنگي كشور گرديد.

شايد در اينجا سئوالي پيش آيد كه چرا ترك ستيزي و مبارزه و تخريب توركها در راس برنامه هاي استعمارگران قرار گرفت؟ جواب اين سئوال را با بازگشت به صفحات تاريخ مي توان يافت، بدين شكل كه آذربايجان همواره كانون آزادي خواهي و عدالت خواهي بوده است و استعمارگران در انقلابها و جنبشهاي مختلفي نظير "مشروطه" و "آزاديستان" شكستهاي سختي را از ملت آذربايجان خورده بودند و اصولا روحيه آذربايجان آزادي پرستي است، كما اينكه بعدها نيز در جريانات "فرقه دموكرات آذربايجان" و نيز "قيام 29 بهمن 1356" تبريز بار ديگر اين مساله را ثابت نمودند و حال اينكه آزادي خواهي و عدالت با انديشه ها و منافع استعمار در تضاد است، همچنين در اقصار مختلف تاريخ، توركها هميشه ملت غالب و حاكم ايران بوده اند و در واقع طبق يافته هاي علمي و اسناد تاريخي توركها اصلي ترين و قديمي ترين ساكنان ايران بوده اند و اين حقيقتي است كه بايد پذيرفت، ليكن رضا خان و پان فارسيستها كه هيچگاه دنبال حقيقت نبوده اند با استفاده از حق حاكميت با تمام انرژي كمر همت جهت اضمهلال ملتهاي غير فارس ايران بستند و سعي نمودند با تحريف تاريخ، ايجاد محدوديتهاي مختلف و فضاي اختناق براي غير فارسها، ايراني يكپارچه فارس را ساخته و هويت واقعي آنرا مسخ نمايند و هويتي باب ميل و منافع خود و اربابانشان را بسازند و حقيقت در نزد آنها مكاني جز زباله داني نداشت و اينست كه توركها در راس تيررس برنامه هاي استعماري پان فارسيستهاي دو آتشه قرار گرفتند.

طرحهاي استعماري اجرا شده در آذربايجان:

زمانيكه رضاخان بصورت نامشروع حكومت را در اختيار گرفت،توركها اين قديمي ترين ساكنان ايران بر سر قدرت بودند و به جهت حكومت درازمدت ايشان در ايران، زبان و فرهنگ توركي بعنوان زبان و فرهنگ غالب كشور قرار داشت اما هيچگونه محدوديتي در خصوص زبانها و فرهنگهاي ديگر ملتها وجود نداشت و حتي شاهان تورك قاجار گاها برخي اسناد دولتي را نيز در زبانهاي غير توركي مي نوشتند. وقتيكه رضاخان به حكومت رسيد با هدايت انگليسيها و با اجراي مغز متفكرش يعني فراماسون معروف "محمد علي فروغي" (ذكاالملك) سعي در تخريب فرهنگي توركها و متقابلا تقويت فرهنگي فارسها نمودند. ((در سال 1923م (1302-1301 ه.ش) حكومت كودتا استفاده نوشتاري و گفتاري از زبان فارسي را در تمامي موسسات دولتي اجباري اعلام نمود و اين مساله در كشوري با اكثريت جمعيت تورك دشواريهاي زيادي بوجود آورد، تمامي مارشها و سرودهاي توركي نيروهاي مسلح از توركي به فارسي ترجمه شد، نظاميان به اجبار شروع به دادن سلامهاي نظامي و گزارشهاي خويش بزبان فارسي نمودند، در حاليكه قبل از آن سلام و گزارشها بزبان توركي داده مي شد.))

در سال 1926م (1305-1304 ه.ش) "دكتر افشار" يكي ديگر از عاملان استعمار در ايران با عنوان يكسان سازي فرهنگي و قومي پيشنهاد مي كند: ((زبان توركي ممنوع اعلام شود، بخشي از توركها به ديگر نواحي كشور انتقال داده شوند، مرزهاي آذربايجان تغيير داده شوند، نام آذربايجان با نام ديگري عوض گردد.)) ديكتاتوري استعمارگر پهلوي نيز تمامي پيشنهادات را با سعه صدر پذيرفته و اجرا مي كند كه طي آن در سال 1930م زبان فارسي براي اولين بار در طول تاريخ زبان رسمي كشور مي شود و متعاقب آن در سال 1934م رضاخان دستوري صادر مي كند كه طي آن ((توركي صحبت كردن دانش آموزان در مدارس نواحي تورك نشين ممنوع مي گردد و در مدارس صندوقهاي جريمه تعبيه مي كنند كه اگر دانش آموزي جسارت ورزيده و بزبان مادريش صحبت كرد علاوه بر تنبيه بدني مقدار قابل توجهي وجه نقد جريمه گرديده و آنرا به صندوق واريز نمايد، همچنين مطابق اين دستور تئاتر آذربايجان كه يكي از قديميترين تئاترهاي شرق بود و نمايشهايش بزبان توركي اجرا مي شد تعطيل گرديد.)) همچنين در ادامه اين سياستها در سال 1944م استفاده از هر زباني بجز فارسي در تمام مجامع، سخنراني ها و نمايشها ممنوع اعلام گرديد. در ادامه سياستهاي تورك ستيزي و استعماري در ايران، آذربايجان به پنج تكه بنام استان با نامهاي غير آذربايجان و بر اساس اعداد رياضي تقسيم كردند. بدين شكل جريان فارسي سازي ايران و در واقع هويت تراشي غير واقعي براي ايران از طريق امحاء و انكار و تحريف قوميتها و مليتهاي غير فارس ايران با شدت و شتاب فراواني در حال اجرا بود. بي شك آذربايجان و انديشمندان، نويسندگان و فعالان سياسي و فرهنگي تورك در آنزمان با شرايطي بس مصيبت بار مواجه بودند. در آن مقطع هيچ كتاب، نشريه يا نوشته ايي بزبان توركي اجازه چاپ نداشت و بسياري از اهل قلم و فرهيختگان و نخبگان آذربايجان بدلايل واهي و تنها بجرم تورك بودن و دفاع از فرهنگ ابا و اجدادي به زندان و تبعيد رفتند و از همان موقع نيز سياست "مارك زني" براي آذربايجان و آذربايجاني شروع شد، هركسي مي خواست از اين خاك پاك سخن گويد فورا با برچسب هايي نظير كمونيست، تجزيه طلب، پان توركيست و ... مواجه مي شد و براي مدت طولاني روانه سياهچاله هاي رژيم ديكتاتور استعمارگر مي شد.

بهرحال رضاخان دست نشانده با دستور و راهنمايي اربابان خارجي اش افرادي قلم به مزد را اجير كرده بودند تا هرچه مي توانند در راستاي سياست استحاله و تخريب فرهنگي ملتهاي غير فارس ايران قلم زده و همت گمارند. اين افراد با اختراع واژه و تاريخ مجعول و موهوم "آريايي" شروع به تحريف حقايق و علوم نمودند. يكي از اين جاعلان پان ايرانيست معروف "سيد احمد كسروي" است كه نظريه كاملا بي اساس و غيرعلمي و پوچ خود را با عنوان "آذري" در خصوص زبان ملت آذربايجان ارائه نمود و حتي براي اينكارش از انگليسيها نيز جايزه گرفت و به عضويت افتخاري دانشگاه سلطنتي انگلستان درآمد.

بصورت خلاصه كسروي در تئوري خود مي گويد: ((زبان مردم آذربايجان تا قبل از ورود مغولان به ايران شاخه و لهجه ايي از زبان فارسي بنام آذري بوده است كه بعد از ورود مغولان به ايران زبان مردم آذربايجان زير شمشير آنان تورك شده است.))

اين تئوري كه گام خوبي در جهت بي هويت نمودن آذربايجان و ايران و متقابلا هويت تراشي جديد و غير واقعي براي آن بود بر پايه هيچ منطق، علم و يا استنادات و يافته هاي تاريخي استوار نبود و علوم مختلفي نظير زبانشناسي، تاريخ، باستان شناسي آنرا رد مي كنند و پزخندي نيز به وي مي زنند! در اينجا تنها به چند دليل و سند از صدها دليل و سند كه اين تئوري را مردود مي شمارند اشاره مي گردد: از نظر علم باستان شناسي و تاريخ، آذربايجان از زمانهاي بسيار دور يكي از سرزمينهاي توركها بوده است كه قوم "آذ" يا "آس" كه همان آذربايجاني ها باشند در اين منطقه زيسته اند و منشا تمدني شگرف بودنده اند. امروزه تپه هاي "حسنلي"، "گؤي تپه" ، "هفتوان تپه" ، "تخت سليمان" و ... در همين نواحي غربي آذربايجان كه يادگار توركهاي باستان از 7000 سال قبل تاكنون هستند نمونه هاي آثار باستاني رد كننده نظريه كسروي مي باشند. همچنين در كتيبه هاي آشوري و اورارتويي كه صحبت از آذربايجان كرده اند متعلق به 3500 سال قبل است و نكته مهم و جالب اينكه تاكنون هيچ مدرك و سند و يا كتيبه ايي كه از قوم يا ملتي بنام آذري صحبت كرده باشد يافت نشده است. همينطور اين نظريه توسط علم زبانشناسي كاملا رد مي شود، بدين شكل كه زبانشناسان، زبانهاي جهان را بر اساس ساختار، گرامر و اصول دستوري به سه دسته "التصاقي"، "الحاقي"، "ريشه ايي يا هجايي" تقسيم بندي مي كنند كه طبق آن زبان توركي جزو زبانهاي "التصاقي" است و اين در حاليست كه زبان فارسي جزو زبانهاي الحاقي قرار ميگيرد. شايان ذكر است با مطالعات محققان و مورخان داخلي و خارجي التصاقي زبان بودن اقوام باستاني كه در ايران حكومت كرده اند ثابت شده است. از جمله اين اقوام باستاني كه از 7 هزار سال قبل تا كنون در جغرافياي ايران امروزي و يا آذربايجان كنوني زيسته اند و تمدن آفريده اند و زبان آنها التصاقي يعني هم ريشه با زبان توركي و مخالف زبانهاي الحاقي نظير فارسي كنوني، كردي كنوني، عربي و ديگر زبانهاي سامي بوده اند مي توان به اقوام ذيل اشاره نمود: سومئري ها، ايلامي ها، كاسسي ها، ساكاها، هيت ها، هوري ها، اورارتوها، قوتتي ها، لولوبي ها، آراتتاها، مادها و ... .

حال چرا كسروي با وجود اينهمه دلايل روشن تاريخي مبني بر تورك بودن آذربايجانيها، نظريه آذري خود را مطرح مي كرد تنها يك هدف دارد و آن همانا تحريف تاريخ و واقعيات در راستاي سياستهاي تورك ستيزي و پان فارسيستي است و در واقع آنها با اينكارها سعي داشتند وانمود نمايند كه قديميترين ساكنان و صاحبان ايران قوم "پارس" است كما اينكه پيشتر هم اشاره شد كه آذربايجان داراي تاريخ 7هزار ساله است ولي ايادي استعمار قلم بدست گرفتند تا در مقابل اين واقعيت تاريخي مقابله كنند اما هرچه تلاش كردند نتوانستند تاريخ بهتري از تاريخ مجعول 2500 ساله آريايي را بر اين سرزمين (ايران) بنگارند.

به هر حال ماهيت استعماري اين تئوري ها امروزه كاملا مشخص و روشن است، اما افسوسها باد اكنون نيز عده ايي از "آگاهان تبهكار" يا "ناآگاهان بي خرد" بازهم بر نظريه غلط و استعماري و دروغين كسروي پافشاري نموده و زبان ملت آذربايجان را آذري مي خوانند و در واقع اين آذري كسروي ساخته كه زماني حتي ادعاي پيامبري و برانگيختگي مي كرد و دين جديدي بنام "دين پاك" را عرضه مي كرد، اهانت و توهين بزرگي است به تك تك آذربايجانيها، برخي هم آذري را تلخيص آذربايجاني مي دانند كه بي اساسي اين نظريه كمتر از نظريه كسروي نيست، وقتيكه پذيرفتيم به خراساني خرسي، به اصفهاني اصفهي، به شيرازي شيزي، به كرماني كرمي، به سمناني سمي، به كاشاني كاشي، به افغاني افي، به تاجيك تاجي و به تهراني تهي بگوييم ما هم مي پذيريم كه به آذربايجاني آذري بگوييم!

پروژه تغيير اسامي توركي به فارسي:

يكي ديگر از پروژه هاي توركي زدايي و انكار توركها در ايران تغيير مناطق جغرافيايي و نام اشخاص از توركي به فارسي و ممنوعيت صدور شناسنامه براي نامهاي توركي است. بدين شكل كه از زمانيكه رضاخان وزير جنگ بود شروع شده بود و ليكن چون بصورت نامنظم! و غير سيستماتيك صورت مي گرفت براي رفع اين مشكل! و براي سر و سامان دادن و تسريع بخشيدن به آن، مركز واحدي بنام "فرهنگستان ايران" پديد آمد و " محمد علي فروغي" اين پان فارسيست منحوس در آن نقش اساسي ايفا نمود. با پيشنهاد وي "كميسيون جغرافيا" وابسته به فرهنگستان تشكيل شد و وظيفه اصلي اين كميسيون ((تبديل اسامي بيگانه اماكن ايراني به فارسي)) اعلام ميگردد. در واقع منظور آنها از لفظ "بيگانه" زبان توركي و ديگر زبانهاي غير فارسي به فارسي است كه به اجبار مي خواهند فارسي را زبان اصلي اين كشور نشان دهند. از جمله مناطقي كه طبق اين سياست از توركي به فارسي تغيير نام يافتند به موارد ذيل كه مشتي از خروارند اشاره ميگردد:

اورمو به رضائيه، سلماس به شاهپور، سولدوز به نقده، سايين قالا به شاهين دژ، تيكان تپه به تكاب، سويوق بولاق به مهاباد، خياو به مشكين شهر، اوجان به بستان آباد، توفارقان به آذرشهر، قره داغ به ارسباران، قوشاچاي به مياندوآب، آراز به ارس، ساوالان به سبلان، جيغاتي به زرينه رود، تاتائو به سيمينه رود، آجي چاي به تلخه رود، خزر به مازندران و ... .

همچنين در ادامه همين پروژه استعمارگران محدوديتهاي فراواني را در نامگذاري توركي اشخاص اعمال ميكردند، بگونه ايي كه يا اسامي توركي را ثبت نمي كردند و يا اسمي فارسي مشابه آن نام توركي را پيشنهاد مي دادند. به هر صورت ماهيت استعماري اين پروژه نيز كاملا مشخص است، بعد از اين جنايتهاي فرهنگي-سياسي بود كه پان فارسيستها اين ايادي استعمار در كتابهاي رنگين خود نوشتند كه مثلا فلان منطقه آذربايجان داراي نام فارسي است كه بعد از ورود مغولان به ايران توركي شده بودند ولي به همت فرهنگستان بزبان اصلي يعني فارسي بازگردانده شدند!

بهرحال بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 معدودي از اين اسامي رسما به نامهاي اصلي و توركي خود بازگشتند اما متاسفانه بدليل وجود لابي هاي پان فارسيستي و نيز بوجود آمدن مسائلي نظير جنگ ايران و عراق و ... متاسفانه تعداد كثيري همچنان يادگارهاي شوم استعمار را با خود به يدك مي كشند و اميد ميرود دولتمردان با نگاهي واقع بينانه تر به موضوع كثيرالملله بودن ايران سياستگذاري نمايند.

 

پروژه غلامان و نوكران تورك:

بحث غلامان و نوكران تورك از ديگر طرحهاي استعمارگران در آذربايجان بود. بدين ترتيب كه توركها در كتابهاي تاليف شده از طرف اين تبهكاران با پيشوند ((غلامان و نوكران)) ياد مي شوند، در كتابها و داستانهاي ايشان توركها افرادي جاني و غارتگرند كه هيچ بويي از تمدن نبرده اند. در واقع هدف اين پروژه نيز سست كردن تورك هاي ايران در گرايش به فرهنگ خود بود، استعمارگران مي خواستند توركها را از لحاظ رواني نسبت به تاريخ و گذشته خود بي اعتنا نمايند.

در هيچ يك از اين كتب رنگين اشاره ايي به تمدن عظيم و دانشمندان و عالمان تورك نشده است و حال اينكه از زمان حكومت "ايلام" تا انقراض حكومت پهلوي در ايران 22 امپراطوري حكومت كرده اند كه 16 مورد آنرا توركها تشكيل مي دهند و حال اين جنابان پان فارسيست سعي دارند نارسايي هاي تاريخي خود را با تخريب توركها برطرف سازند.

متاسفانه اين مورد نيز هنوز از طرف برخي نويسندگان مورد استفاده قرار مي گيرد و هزاران افسوس كه بحث غلامان و نوكران تورك را در كتب درسي تحصيلي مي بينيم و جا دارد مسئولين فرهنگي و آموزشي يك بازنگري اساسي در كتب درسي تحصيلي انجام دهند و باقيمانده آثار رژيم سابق را از لابلاي اوراق آنها بزدايند.

 

1-ايلام

التصاقي (تورك)

12-سلجوقيان

تورك

2-ماننا

التصاقي (تورك)

13-خوارزمشاهيان

تورك

3-ماد

التصاقي (تورك)

14-ايلخانان

تورك

4-ساكالار

تورك

15-جلايريان

تورك

5-هخامنش

آريايي

16-تيموريان

تورك

6-سلوكيان

يوناني

17-قره قويونلو

تورك

7-اشكانيان

تورك

18-آغ قويونلو

تورك

8-ساساني

آريايي

19-صفويان

تورك

9-اموي

عرب

20-افشاريان

تورك

10-عباسي

عرب

21-قاجار

تورك

11-غزنوي

تورك

22-پهلوي

آريايي (پارس)

 

منبع جدول: كتاب ((توركون قيزيل كيتابي)) جلد 1، رفيق اؤزده ك .

 

پروژه بازيهاي باستان شناسي:

بازيهاي باستان شناسي نيز از ديگر پروژه هاي انكار و نفي و بيگانه دانستن توركها در ايران بود به اينگونه كه ايادي استعمار و در راس آنها پان ايرانيستها و پان فارسيستها با كمك صهونيسم كاوشهاي باستان شناسي در ايران را تصريع بخشيدند و حفاريهاي مختلفي انجام دادند كه البته در ظاهر اين كارها نيك و مطلوب است ولي با عنايت به ماهيت استعماري آنهاست كه پي به سياست كاوشهاي باستان شناسي مي بريم. آنها كه هيچگاه مدافع حقيقت نبودند، كوشيدند اشياء بدست آمده در حفاريها را متعلق به قوم "پارس" نشان دهند و هر كتيبه و نشانه ايي هم كه در مورد تمدن توركها در ايران بدست مي آوردند به انواع مختلف آنرا نابود و يا به زيرزمين موزه ايران باستان منتقل مي كردند، بگونه ايي كه ((اكنون بيش از 10هزار سنگ نبشته و كتيبه به گويشهاي مختلف توركي باستان در اين زيرزمين موجود است كه تاكنون قرائت و منتشر نشده اند.)) و چه بسا حقايقي در آن كتيبه هاست كه با مذاق پان فارسيستها سازگاري ندارد.

اما تدوين سياست و برنامه هاي كلان تورك ستيزي در ايران از دهه سي به بعد بر عهده 5 لژ فراماسونري يعني لژهاي "كوروش"، "اصفهان"، "خيام"، "آريا"، "صفا" گذاشته شد و افراد بدنام تورك ستيز رهبري اين لژها را عهده دار گشتند. هرچند كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي در 1357 سردمداران و اعضاي اين لژها دستگير و يا متواري شدند، اما برخي از افراد متاثر از تبليغات آنها و با سواستفاده از رافت جمهوري اسلامي در مراكز دانشگاهي، آموزشي و فرهنگي كشور نفوذ كرده اند و سياستهاي خود بر عليه توركها و آذربايجان را ادامه مي دهند.

بهرحال آنچه در فوق به آنها پرداخته شد مواردي حساس از سياستهاي استعماري و تورك ستيزانه بودند كه در همين تاريخ بر پيكر آذربايجان فرود آمدند و متاسفانه زخمهاي عميقي نيز برجاي گذاشته اند.

 

 

منابع مورد استفاده:

1-گذشته چراغ راه آينده است، نشر جامي

2-سيري در زبان و لهجه هاي توركي، دكتر هيئت

3-ايران توركلرينين اسكي تاريخي ج 1-2، پروفسور زهتابي

4-نگاهي نوين به تاريخ ديرين تركان ايران، محمد تقي رحماني فر

5-يادمانهاي توركي باستان، دكتر محمدزاده صديق

6-توركون قيزيل كيتابي، رفيق اؤزده ك.

 

 

رضا داغستاني – مهرماه 1382

http://chenlibel-sulduz.blogfa.com/post-34.aspx     

 

توضيح : اين مقاله در شماره سوم نشريه نداي سولدوز در آذرماه 1382 چاپ شده است.

 

Kimlik (هوییت)
یازار : | ساعات 12:51 گون سه شنبه نهم مهر 1387
| باغلانتی لار

  سال تحصیلی 1387و خواندن و نوشتن به زبان مادری - آراز تبريزى

 

سال تحصیلی 1387و خواندن و نوشتن به زبان مادری - آراز تبريزى

سال تحصیلی 1387  در  حالی آغاز می شود که تحقق ابتدایی ترین حقوق انسانی  اکثریت  شهروندان ایران یعنی خواندن و  نوشتن به  زبان  مادری در  هاله ای از ابهام  قرار گرفته و   هنوز حاکمیت  جمهوری اسلامی پذیرای  این حق  خدادادی نشده  است. در واقع  به جرأت می توان گفت که ایران تنها کشوری است که چنین ظلمی در  حق اقوام  و ملل غیر فارس این سرزمین اعمال می شود. کودکانی که با زبان مادری خود  خو گرفته و  جهان بینی آنها  با این زبان شکل گرفته است در مدارس با جو ناآشنایی مواجه می شوند که  تمام درک وی  از جهان هستی و  ساختار ذهنی اش را بهم می ­ریزد. در چنین شرایطی یک  شخصیت  دوگانه ای در  کودکان شکل می گیرد که  به  نظر  روانشناسان بتدریج باعث  از بین رفتن هویت واقعی آنها می گردد.  

 هویت انسان  یکی از اصلی ترین ابعاد شخصیتی یک فرد به شمار می رود که با  اضمحلال آن موجودیت شخص نیز در آن اجتماع زیر  سوال  می رود . با این تفاصیر ابعاد یکی از بزرگترین ظلم های بشری نمایان می شود که اکثر شهروندان یک مملکت دچارتناقض شخصیتی می شوند. این در حالی است که مسئله خواندن و نوشتن به زبان مادری در اکثر کشورهای دنیا حل شده ولی در حال حاضر کشور ایران نتوانسته خود را با قوانین داخلی خود و موازین بین المللی در این زمینه تطبیق دهد .در حالیکه طبق اصل 15قانون اساسی این جزو حقوق طبیعی مردمان ساکن درایران بشمار می رود  که غیر از زبان فارسی میبایست همه اقوام و  ملل ساکن در ایران حق خواندن و  نوشتن به زبان  مادری خود را داشته باشند. با توجه به لازم الاجرا بودن قانون اساسی کشور هنوزدستهایی ازحاکمیت از اجرایی شدن این مهم خودداری کرده وحتی عرصه فعالیت حقوق زبانی را بسان یک خط  قرمز قلمداد  کرده و فعالین این عرصه را تحت تعقیب بعنوان عناصر تجزیه طلب و ... قرار می دهند.

      در حال حاضر می توان گفت جرم  اکثریت فعالین اقوام و ملل غیر فارس که در بند نیروهای امنیتی و قضایی هستند ،  تنها دفاع  از حق تحصیل به زبان  مادری  و  رسمیت یافتن  آن در فضای عمومی کشور است . در این بین  فعالین  آذربایجان بیشتر  نمایان هستند  که  در  وضعیت کنونی نزدیک به  50  نفر در زندانهای رژیم تحت انواع شکنجه ی روحی و جسمی قرار گرفته اند . پیشرو حرکت فعالین ملی آذربایجان نیز جنبش دانشجویی آذربایجان است که در همه عرصه های ملی و زبانی بیشترین ناملایمات را به جان خریده اند.

 این جنبش  که  بصورت مستقل  و خودجوش در  این عرصه فعالیت می کند،‌ توانسته است با بکارگیری روشهای مختلف  مدنی از  جمله انتشار نشریات دانشجویی به  زبان تورکی،‌ برگزاری کلاسهای آموزش زبان تورکی  در سطح  دانشگاههای  مختلف  کشور ،‌  برگزاری مراسمها و سمینارهای مختلف در زمینه هویت و فرهنگ آذربایجان ، ‌ برگزاری شبهای شعر تورکی در نقاط مختلف کشور  و غیره نسبت به تحقق حقوق اولیه اقوام و ملل این سرزمین قامهای بلندی بردارد. به تبع آن بیشترین ضربه ها نیز به این جنبش وارد شده بطوریکه شمار زیادی از این دانشجویان در حال حاضر در زندان بسر می برندوخیلی های  دیگر نیز محرومیت از تحصیل های آکادمیک را تجربه می کنند .در صورتیکه خواسته آنها که برگرفته از مطالبات ملت آذربایجان می باشد ،‌ رسمیت یافتن زبان تورکی در کشور و حق حیات به متکلمین این زبان شیرین می باشد.جنبش دانشجویی آذربایجان و ملت آذربایجان اصلی ترین خواسته خود را در قالب شعر معروف پروفسور ذهتابی دنبال می کنند که:

 سو دئییب دیر منه اولده آنام آب کی یوخ

  یوخو اؤیرتدی اوشاقلیغدا منه خواب کی یوخ

ایلک دفعه کی منه وئردی چؤرک، نان دئمه دی

                                                    ازلیندن منه دوزدانه، نمکدان دئمه دی

 

Kimlik (هوییت)
یازار : | ساعات 7:12 گون چهارشنبه سوم مهر 1387
| باغلانتی لار

  تحلیلی بر اعتراضات اول خردادماه در آذربایجان
تحلیلی بر اعتراضات اول خردادماه در آذربایجان

حاکمان امروز ایران که خود زاییده یک انقلاب نافرجامند، یک استراتژی کاملا حساب شده را برای جلوگیری از تکرار انقلابی مشابه در عمل پیاده کرده اند. استراتژیست های حکومت اسلامی به درستی دریافته اند که بزرگترین خطری که حکومت آنها را تهدید می کند نه هجوم خارجی بلکه قیام عمومی مردمی است که میزان نارضایتیشان از حکومت بصورت روز افزونی در حال اوج گیری است. آنها گاه با صراحت به این موضوع اعتراف می کنند و دشمنان را به براندازی نرم و برپایی انقلاب مخملین در ایران متهم می کنند. می توان با اطمینان اعلام کرد که در حال حاضر میزان نارضایتی عمومی از حکومت فعلی ایران بیشتر از دیکتاتوری پهلوی ها در روز سقوطش در 22 بهمن 57 است. زیرا حکومت پهلوی در میان بخش هایی از جامعه آن روز ایران طرفدارانی وفادار داشت هرچند آنها در اقلیت بودند.

اما نکته شگفت انگیز اینجاست که چرا حکومتی با این درجه از نارضایتی عمومی همچنان توانسته است با کمترین اعتراضات عمومی به حیات خود ادامه دهد و گاه ثبات ظاهری جامعه امروز ایران یک ناظر خارجی و حتی داخلی را در ارزیابی میزان محبوبیت حکومت نزد مردم دچار گمراهی می کند! این امر برخی از مخالفین جمهوری اسلامی را به استیصال در برابر حکومت معترف کرده است و امروز بسیاری از مردمی که مخالف سرسخت جمهوری اسلامی هستند به این باور رسیده اند که این حکومت تغییر ناپذیر است! آنها عدم توفیق در ایجاد حرکتهای اعتراضی قابل توجهی در ایران را به خشونت بی رحمانه نیروهای حکومتی و یا قدرت مخوف وزارت اطلاعات رژیم نسبت می دهند.

شاید هریک از استدلال های فوق رگه هایی از حقیقت را در خود داشته باشد اما واقعیت آن است که سازمان ساواک رژیم سابق نیز دست کمی از وزارت اطلاعات حکومت فعلی نداشت. اما راز ماجرا آنجاست که استراتژیستهای جمهوری اسلامی با پیگیری تاکتیکهایی زیرکانه جامعه امروز ایران را نسبت به امکان موفقیت هر حرکت اعتراضی مایوس کرده اند و در این راه اشتباهات شکست خوردگان و پس مانده های رژیم سابق که در چهره هخا ها ظاهر شده و با وعده های دروغین سعی در کپی برداری ناشیانه از روش خمینی داشتند و با دادن وعده هایی همچون بازگشت به ایران با هواپیمای اختصاصی برای سرنگونی رژیم، در گسترش این یاس نقش به سزایی داشتند.

اگر کمی به گذشته برگردیم خواهیم دید که در دوران ریاست جمهوری رفسنجانی که به دلیل سیاستهای اقتصادی نامتعادلی که تعدیل اقتصادی خوانده می شد، تورم و گرانی فزاینده باعث بروز اعتراضات گسترده خیابانی در شهرهای مختلف می گردید در حالیکه در آن دوران حکومت همچنان محبوبیت نسبتا بالایی در ایران داشت که حضور میلیونی در مراسم درگذشت خمینی مثالی بارز برای این ادعاست. اما سوال اساسی اینجاست که امروز چه شده است که با وجود نارضایتی عمومی بسیار شدید در ایران، هیچ عاملی مردم را به خیابانها نمی کشد؟ اگر در آن دوران افزایش ناقابل قیمت بلیط اتوبوس به یک آشوب اجتماعی منجر می شد، چرا امروز چند برابر شدن قیمتها در یک شب هم منجر به هیچ اعتراضی نمی شود؟

استراتژیستهای جمهوری اسلامی یک اصل نانوشته را در تمام شئون اجتماعی ایران جاری کرده اند و آن اینکه به هر قیمتی هم که شده نباید به اعتراضات مردم ترتیب اثر داد حتی اگر این اعتراضات به موضوع بسیار کم اهمیتی همچون جدا کردن یک روستا از یک شهر و الحاق آن به شهر مجاور مربوط باشد. این موضوع به ظاهر هیچ ارتباطی با حاکمیت رژیم ندارد زیرا این که آن روستا در محدوده جغرافیایی کدام شهر باشد مساله ای اساسی برای حکومت نیست که نتواند از آن عقب نشینی کند اما این که چرا حکومت حاضر است که خشم عمومی مردمی را به جان بخرد و آبروی خود را نزد جهانیان و سازمانهای حقوق بشر ببرد ولی حاضر نیست در برابر اعتراض مردم عقب نشینی کند از آن روست که براساس استراتژی مقابله با براندازی نرم رژیم، مردم باید به تجربه دریابند که اعتراضات آنها هیچ فایده ای ندارد جز آنکه معترضین دستگیر و شکنجه می شوند ولی هیچ توجهی به خواسته های مردم نخواهد شد حتی اگر این خواسته برای رژیم کاملا بی ضرر هم باشد. مردم باید در زندگی روزمره به تجربه ببینند که حتی اگر به یک مامور دون پایه اداری اعتراضی کاملا قانونی نمایند و وظایف قانونی اش را به او تذکر دهند، نه تنها فایده ای نخواهد داشت بلکه همان مامور دون پایه به شکلی کاملا غیر قانونی از اجرای وظایفش امتناع کرده و مانع از به جریان افتادن کار او در اداره خواهد شد و اعتراض به مقامات بالاتر نیز جز اتلاف وقت نیست ولی اگر همان شخص از در چاپلوسی و تملق در آید و حق قانونی خود را از مامور خاطی با التماس تمنا کند نتیجه بهتری خواهد گرفت. بنابراین مردم باید براساس حساب سرانگشتی سود و زیان به این نتیجه برسند که ضرر اعتراض به این حکومت از منفعتش بیشتر است!

وقتی به حوادث کوی دانشگاه نگاه می کنیم می بینیم که چگونه حکومت یک اعتراض کوچک دانشجویی به بسته شدن روزنامه سلام را به بحرانی بزرگ مبدل کرد ولی با نهایت سماجتی که شاید قابل درک نباشد بدون کوچکترین عقب نشینی حتی یک نفر را در قبال این حوادث مقصر ندانست و برای دهن کجی به تمام کسانی که اعتراضات خیابانی به راه انداخته بودند تنها چند نفر را به جرمهایی چون دزدیدن ریش تراش دانشجویان و غیره متهم کرد! همین سیاست در برابر اعتراضات سال گذشته آذربایجان به شکلی متفاوت تکرار شد. عظمت قیام مردم آذربایجان به حدی بود که رژیم ناچار شد به صورت موقت از اصل فوق عدول کند و روزنامه دولتی ایران را ببندد و نویسندگان مطلب موهن را دستگیر کند اما وقتی متوجه شد که نه تنها اعتراضات پایان نیافت بلکه ابعاد گسترده تری گرفت و سطح خواسته های عمومی به سرعت افزایش یافت، با تیر اندازی مستقیم و از روی عمد به سوی تظاهر کنندگان در شهر کوچک نقده (سولدوز) که به کشته شدن حدود ده نفر و زخمی شدن صدها نفر تنها در این شهر کوچک منجر شد و سپس اعلام حکومت نظامی در تمام آذربایجان به سرکوب حرکت پرداخت.

پس از آنکه رژیم از آرام شدن نسبی اوضاع مطمئن شد نه تنها هیچ گزارشی از سوی کمیته قلابی تحقیق در مورد عاملان شلیک مستقیم به سوی مردم ارائه نشد بلکه پس از چند ماه رژیم برای دهن کجی به مردم، روزنامه ایران را دوباره منتشر کرد و درست چند هفته مانده به سالگرد حوادث خردادماه گذشته خبری را در اختیار خبرگذاری ها قرار داد به این مضمون که نویسنده مطلب موهن روزنامه ایران در دوران مرخصی به فرانسه رفته و در آنجا مشغول به تحصیل است!

انتشار این خبر تحریک کننده که رژیم عمدا درست در آستانه سالگرد حوادث پارسال منتشر کرد با هدف تحقیر و بی اثر نشان دادن آنهمه اعتراضات گسترده و در نهایت مایوس کردن آذربایجانیان از ادامه پی گیری اعتراضات خود انجام شد. از طرف دیگر رژیم مطمئن بود با اقدامات گسترده ای که انجام داده است و دستگیری و احضار هزاران نفر از فعالین آذربایجانی و گرفتن تعهد از آنها به منظور عدم شرکت در اجتماعات اول خرداد ماه، خواهد توانست مانع از برگزاری هر تجمعی شود. در واقع رژیم از این تحریک عمدی آذربایجانیان با انتشار خبر فوق و اخبار دیگری چون امتناع وزیر کشور از حضور در مجلس برای پاسخ به سوال نماینده تبریز آقای اعلمی در مورد نحوه برخورد با مردم در سال گذشته، هدف بزرگتری نیز داشت و آن شکستن روحیه آذربایجانیان و به کرسی نشاندن اقتدار خود و این که گویا هیچ ترسی از آذربایجانیان ندارد و حتی خود عمدا به تحریک آنها اقدام می کند.

اما تظاهرات دهها هزار نفر از مردم تبریز درست در تاریخ از پیش تعیین شده و موفقیت فعالین آذربایجانی در ارسال اسناد این حرکت تاریخی به خارج از کشور، به کلی نتیجه ای معکوس به بار آورد و اعتماد به نفسی وصف ناپذیر به این حرکت داد. ملت آذربایجان با راهپیمانی مدنی خود در شرایط حکومت نظامی اعلام نشده، به غاصبان انقلاب مردمی بهمن 57 اعلام کرد که اگر شما زاییده انقلاب هستید و به استراتژیستهای خود که راههای مقابله با تکرار انقلاب را به ظاهر به درستی یافته اند نیز اعتماد راسخ دارید، ما ملت آذربایجان آفرینندگان همان انقلاب و انقلابهای پیشین هستیم ما همان ملتی هستیم که ماهها محاصره کامل شهر تبریز را در دوران مشروطه با تحمل گرسنگی در نهایت شکستیم و انقلاب مشروطه را به ثمر رساندیم.

رژیم و همراهان آن در خارج از کشور که گویا اپوزوسیون رژیم هستند اما هرجا که مساله ملت آذربایجان و سایر ملیتهای ایرانی مطرح باشد، هم پیمان سرسخت آنند باید بدانند که بر روی مهره خطرناکی شرط بندی کرده اند. آنها که با بایکوت اخبار قیام آذربایجان و گاه حتی با سیاه نمایی حرکت حق طلبانه آنان با رژیم فاشیست اسلامی هم قسم شده اند تا اراده ملت آذربایجان را بشکنند باید کمی تامل کرده و به مطالعه تاریخ صد سال اخیر ایران بپردازند. این به اصطلاح اپوزوسیون با نفوذی که در رسانه های سرتاسری دارند به خفه کردن صدای حق طلبانه آذربایجان می پردازند و هیچ ابائی هم ندارند از این که کاملا مخالف شعارهای دمکراتیکشان رفتار کنند گویا آنها هدفی مقدس دارند که هر وسیله غیر انسانی ای را توجیه می کند! در اینجا لازم می دانم که از معدود رسانه های سرتاسری که به انعکاس اخبار آذربایجان پرداخته اند ازجمله اخبار روز و ادوار نیوز و پیک نت تشکر نمایم.

تظاهرات امسال مردم آذربایجان از جهات دیگری نیز بسیار پخته تر بود. برخلاف انتظار رژیم و دشمنان سرسخت آذربایجان در اردوگاه اپوزوسیون، هیچ شعاری برضد رونامه ایران و یا کاریکاتوریست آن که به تازگی خبر خروجش از کشور منتشر شده بود، داده نشد. همچنین شعارهای احساسی سال گذشته که انتقاداتی را نیز موجب شده بود این بار شنیده نشد. مردم آذربایجان به خوبی می دانند که کاریکاتور بهانه ای بیش نبود و خواسته اصلی مردم آزادی، دموکراسی و حقوق بشر و در راس آنها حقوق فرهنگی و ملی آذربایجان بود که در شعارهای "اولوم اولسون فاشیسته" (مرگ بر فاشیست) "تورک دیلینده مدرسه" (مدرسه به زبان ترکی) انعکاس یافت و شاه بیت این شعارها "بیز اولمه یه حاضیریق - بابکین سربازییق" (ما آماده مردنیم – سربازان بابکیم) بود که پاسخی بود به سیاست کثیف رژیم در اشاعه جو یاس و نا امیدی در میان مبارزان راه آزادی که فکر نکنید می توانید اراده آهنین آذربایجان را بشکنید زیرا ملت آذربایجان براساس حساب سود و زیان روزمره و زودگذر تصمیم نمی گیرند و برای رسیدن به آرمانهای بلندشان حاضر به پرداختن هزینه هایی تا سرحد جان می باشند چون فرزندان قهرمان ملی شان بابک خرم دین اند.

جمهوری اسلامی دو راه بیشتر پیش رو ندارد. یا می تواند با روی کارآمدن عقلا به تدریج حاکمیت را به مردم واگذار کند و با ایجاد تغییرات بنیادی در کشور موافقت نماید و قدرت روحانیت را تنها به واتیکان اسلامی که می تواند در قم باشد محدود کرده و از دخالت دین در سیاست بپرهیزد و تنها در این صورت است که امکان اصلاح امور بدون نیاز به انقلابی دیگرممکن است، چشم اندازی که بیشتر به یک رویا شبیه است زیرا حداقل در حال حاضر نه تنها هیچ اراده ای برای حرکت در این مسیر مشاهده نمی شود بلکه رژیم روز به روز عقبگرد کرده و مختصر تغییرات نیم بند دوران خاتمی را نیز به دوران پیش از آن بر می گرداند.

با این اوصاف تنها آینده ای که در انتظار رژیم است، بروز یک قیام عمومی همانند بهمن 57 است. تلاش های استراتژیست های حکومت برای طولانی کردن عمر رژیم شاید به ظاهر تا کنون موفق بوده باشد اما ادامه وضع موجود تا ابد امکان ندارد زیرا به تدریج نسل جدید جوانان که با نفرتی فروخفته نسبت به تنگ نظری های رژیم بزرگ شده اند و بارها توسط حکومت تحقیر شده اند، جایگزین نسل محافظه کار پا به سن گذاشته می شوند. حکومت چاره ای ندارد که برخی از بخش های حساس امور کشور را به بخشهای خاموشی از این جوانان محول کند. با سیاست تحقیر مداوم مردم با سرکوب هرگونه اعتراض مدنی روز به روز به جمعیت مخالفان رژیم افزوده می شود هرچند درست به همان دلیل سیاست های رژیم این مخالفان همچنان در خاموشی به سر می برند و با چراغ خاموش در حال نفوذ به ارگانهای حکومتی هستند. به همین دلیل رژیم در ارزیابی اش از قدرتی که دارد دچار خود فریبی می شود و چنان است که رژیم خود در تله ای که برای آذربایجانیان دست و پا کرده است گرفتار می شود!

استراتژیست های حکومت باید بدانند که شیوه به کار گرفته شده آنها تنها تا یک آستانه تحملی قابل تداوم است و درست هنگامی که درصد مخالفان رژیم نسبت به موافقان آن به نقطه بحرانی برسد، بروز یک حادثه، باعث انفجاری اجتماعی خواهد شد و رژیم به یکباره متوجه خواهد شد که پایگاه اجتماعی اش به شدت تضیف شده است و نیروهایی که برای سرکوب مردم تدارک دیده بودند در برابر فرمان کشتار مردم به نافرمانی روی خواهند آورد. این داستان تکراری تمام دیکتاتورهاست اما عجیب آن است که عبرت نمی گیرند.

از طرف دیگر نیروهای به اصطلاح اپوزوسیون نیز چاره ای ندارند جز آنکه به بازنگری در برخوردشان با مساله ملیتها و بویژه ملت آذربایجان بپردازند. آنهایی که هنوز در رویای شیرین برپایی امپراتوری پارس هستند و آرزویشان آن است که روزی نام ایران را به پرشیا تغییر دهند و به این نیز بسنده نکرده و دیوانه وار به همسایگان ایران نیز شاخ و شانه می کشند باید بدانند که دوران امپراتوریهای زور مدتهاست که به پایان رسیده است. آنها دوقلوهای فاشیستهای اسلامی مانند "محمدمهدی عبدخدایی**" هستند که هنوز میزان اورانیوم غنی شده شان از چند گرم فراتر نرفته، دچار توهمات مالیخولیایی شده اند و خود را ابرقدرت منطقه می بینند که آشکارا استقلال کشورهای عضو سازمان ملل متحد را به زیر سوال می برند؟! آنها هنوز در دخمه های تنگ و تاریک تفکرات متحجرانه شان اسیرند و پیام دنیای مدرن را که در اعلامیه جهانی حقوق بشر منعکس شده است نمی شنوند که می گوید کرامت انسان بالاترین مرجع قانون جهان است و هر انسانی حق حاکمیت بر سرنوشت خود را دارد. اما این فاشیستهای متحجر به دنبال اثبات حق حاکمیت خود بر انسانهای آزاد دیگر به استناد قباله های پوسیده شان هستند و مقدرات انسانهای آزاد را ارث پدریشان می دانند!

آنها هنوز درک نمی کنند که در دنیای امروز مرزهای قراردادی کشورها که روز به روز بیشتر رنگ می بازد تنها با رضایت تمام ساکنان آن سرزمین قابل تداومند و روزی که بخشی از مردمان یک سرزمین اراده کنند که حق حاکمیت بر سرنوشتشان را با هیچ کسی به اشتراک نگذارند، دیگر آن خطوط جغرافیایی اعتبار خود را از دست می دهند. امپراتوریهای دنیای امروز بر پایه برابری تمام انسانها و ملتها و احترام متقابل و به رسمیت شناختن حقوق یکدیگر شکل می گیرد. تنها در این صورت است که حتی کشورها و ملتهای مستقل با کمال میل و حتی با خواهش و تمنا حاضر خواهند شد تا از بخشی از استقلال خود صرفنظر کرده و آن را در قالب بزرگتری با دیگر ملتهای آزاد و مستقل به اشتراک بگذارند و این چنین است که اتحادیه ای بزرگ براساس ارزشهای انسانی شکل می گیرد. اتحادیه اروپا نمونه بارز این اتحادیه هاست.

من روی سخنم با اپوزوسیون جمهوری اسلامی است. آیا شما هیچ اندیشیده اید که در فردای پس از فروپاشی جمهوری اسلامی چگونه با موج قدرتمند هویت خواهی ملیتهای ساکن ایران روبرو خواهید شد؟ آیا هنگامی که در با ثبات ترین دوران حاکمیت جمهوری اسلامی صدها هزار نفر، تنها در شهر تبریز به خیابان ها می ریزند و شعار مدرسه به زبان مادریم سر می دهند، فکر می کنید پس از سقوط جمهوری اسلامی و در خلا دستگاه سرکوب مرکزی چند میلیون نفر در سراسر آذربایجان شبانه روز را در خیابانها به سر خواهند برد و تا رسیدن به کلیه حقوقشان به خانه برنخواهند گشت؟ آیا به خاطر ممانعت از اعاده حقوق انسانی ترکهای آذربایجانی، تا ابد ننگ حکومتی متحجر را به جان خواهید خرید و همراه و همگام با رژیم به خفه کردن صدای حق طلبی آذربایجان ادامه خواهید داد؟ دچار این توهم نشوید که موج هویت خواهی در آذربایجان یک حرکت زودگذر است. این جمله ستارخان سردار مشروطیت را فراموش نکنید: آذربایجان همچون دیگی سنگی است که دیر به جوش می آید ولی اگر به جوش آمد به این زودیها سرد نخواهد شد. تظاهرات امسال مردم آذربایجان با وجود حکومت نظامی اعلان نشده این مدعا را دوباره اثبات کرد.

این تنها آذربایجان نیست با نهضت ملی عربها، بلوچ ها، کردها، ترکمن ها و ... چه خواهید کرد؟ پس از اول خرداد 1385 تنها روزنه امید برای حفظ یکپارچگی ایران به رسمیت شناختن تمامی حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ملیتهای ایرانی در قالب یک سیستم مدرن فدرال با به رسمیت شناختن حق حاکمیت بر سرنوشت خویش برای تمام ملیتهای ساکن ایرانی است. باید شرایط جدید را بدرستی تجزیه و تحلیل کنید، امروز دیگر فدرالیسم امتیازی نیست که به ملیتها داده شود بلکه باید بسیار تلاش کنید تا ملیتهای ساکن ایران را به قبول آن راضی نمایید. امروز وقتی امثال من از فدرالیسم دفاع می کند همیشه مورد این سوال بی جواب قرار می گیرد که چگونه می توان با اپوزوسیونی که هنوز به قدرت نرسیده، بدتر از حاکمیت به سانسور اخبار و خواسته های برحق آذربایجان و دیگر ملیتها می پردازد و حتی شعار ساده ای چون مدرسه به زبان مادریم را برنمی تابد، وارد تعامل شد و حکومتی فدرالی را تشکیل داد؟! زمان به سرعت می گذرد و همه چیز به زیان یکپارچگی ایران به پیش می رود و تنها اراده ای محکم و تحلیلی عاقلانه و منطقی می تواند روند حوادث را معکوس کند.

آیدین تبریزی


 
Kimlik (هوییت)
یازار : | ساعات 20:18 گون جمعه سوم خرداد 1387
| باغلانتی لار

  حرکت ملی آذربایجان و خشونت

حرکت ملی آذربایجان و خشونت

دومان ساوالان

30/7/84

یکی از مهمترین مسایلی که از یک ماه اخیر در میان فعالان حرکت ملی آذربایجان بحث می شود و در سایتهای مربوطه به حرکت ملی در مورد آن مقالاتی ارائه می شود بحث خشونت در حرکت ملی است . واقعیت این است که وقایع رخداده در قلعه بابک سال 2004و2005و24آوریل 2004در تهران،ماجرای ماهی صفت و بالاخره سا لروز مشروطیت در تبریز حکایت از این دارد که میل به خشونت میان برخی فعالین حرکت وجود داشته و تقریبا می شود گفت که روز بروز پا فشاری در این مورد در محافل البته غیر رسمی مربوط به حرکت ملی بیشتر می گردد.

عبارت فوق میل به خشونت  نه از جهت روانشناسی فردی بلکه از جهت روانشناسی اجتماعی مربوط به حرکت است چرا که از نظر فردی طبق نظریه فروید میل به خشونت یا همان میل به مرگ یکی از دو میل اصلی هر انسانی است که در مقابل میل به زندگی انسان از آن یاد می شود.

اما چرا بر خلاف عقیدۀ برخی دوستان میل به خشونت و نه خشونت! جواب اینست که به توجه به اتفاقات مذکور و مقایسه آن به اتفاقات و حرکت هایی که امروز به اصطلاح سیاسی خشن هستند ، عنوان میل به خشونت برای چنین اتفاقاتی مقداری بزرگ و ضد تبلیغ می باشد ،امروزه آنچه که به عنوان خشونت در مجامع سیاسی بین المللی از آن یاد می شود اعمالی چون ترور ، گروگان گیری ،بمب گذاری ،هواپیما ربایی و بعضا غارت و نسل کشی و با کمی اغماض در مورد تجمعات خشن ،آتش زدن خودرو،به آتش کشیدن بانک و پمپ بنزین،شکستن شیشه های اماکن دولتی-عمومی و...نیز می توان این اصطلاح را بکار برد. در حالی که در انقلاب های مخملین که با عنوان تغییرات بدون خشونت از آن یاد می شود وقایعی به مراتب خشن تر از آنچه برمزار باقرخان اتفاق افتاد شاهد بودیم . اما قبل از اینکه وارد بحث جایگاه کنونی خشونت در حرکت ملی شویم یعنی به این سوال پاسخ دهیم که آیا کاربرد خشونت در این موقعیت مفید است یا مضر،بحث در مورد علل پیدایش میل به خشونت در حرکت را لازم می دانم . چه مهمترین چیزبرای تقویت این میل در حرکت یا در صورت مضر بودن آن ، مهار و کنترل این میل ، منوط به شناخت علل پیدایش آن است . در ضمن ذکر این نکته ضروری است که در تمام گفته های این مقاله زمان حال در نظر گرفته شده و اینکه دستیابی به تمام خواسته های حرکت ملی آذربایجان بدون خشونت وقوه قهریه در زمان های مناسب به طور مطلق منتفی است .و از این روست که کسب آمادگی برای چنین زمانهایی از مهمترین وظابف تشکیلات و گروههای فعال حرکت آذربایجان است . علل بروز میل به خشونت در حرکت ملی آذربایجان: 

1- دگماتیسم نقابدار شوونیزم فارس:

دگماتیسم را معمولاً به معنای تصلب و تعصب در یک عقیدۀ خاصی بکار می برند وقتی کسانی به عقایدی پا فشاری می کنند ، سخت می گیرند ، دیر دست می کشند و در عقیدۀ خود ثابت قدمند می گویند اینها عقاید دگم دارند، انعطاف پذیر نیستند و هر کسی که دیگری را به دگماتیست بودن متهم می کند طبیعی است که خود را ازاین بیماری مبری می داند. اما دگماتیسم نقابدار عبارتست از شیوه ای که به ظاهر علمی ، منطقی و برخوردی صحیح با حوادث و وقایع ، و تفسیری است شبه علمی و موفق که همه جا به شما نشان می دهد که سخنانتان بجا و تفسیر کنندۀ حوادث و راه گشاست ولی در باطن به گونه ای تنظیم شده است که مرکبی است که فقط شما می توانید بر آن سوار شوید و نه دیگری . در حالی که روش علمی عبارتست از مرکبی که همه می توانند بر آن بنشینند.

دگماتیسم نقابدار در این شکل ظاهرمی گردد که بجای اینکه به محتوای یک نظر یا سخن علمی یافلسفی یا منطقی یا مذهبی توجه شود به انگیزه هایی که پشت این سخن است پرداخته می شود.

دو شیوه هست یکی اینکه آنچه تا کنون گفته اید پس از این خواهید گفت همه را بشنوم و ببینم که چه می گوییدو دیگری اینکه بلافاصله سراغ این می روم که فلانی که دارد این حرفها را می زند به کجا متغلق است ؟ چه انگیره هایی دارد که این حرفها را می زند؟ وابسته به کدام گروه و حزب است ؟ در اینصورت چه پاسخی می توانید بدهید، یا می گوییدهمین طور است و من بلافاصله می گویم پس چون مورد قبول ما نیست دور ریختی است و یا اینکه نپذیرید که در این صورت هم خواهم گفت خود این اعتراض تو دلیل بر شدت تعلقات تو به این گروه است که حتی وقتی به تو می گوییم که تو متعلق به آنهایی می خواهی انکار کنی ، و با اظهار عدم طرفداری آنها سخن آنها را به کرسی بنشانی یعنی اینکه معلوم می شود وابستگی تو حتی از آن ابتدا که می پذیرفتی شدیدتر است .

این یک شیوۀ دگماتیک است که شما راه را به طوری برطرف می بندید که هیچ چیز نمی ماند.همه چیز تفسیر پذیر می شود و طرف هم جواب ندارد که بدهد.

این روشی است که شونیزم فارس در مقابل اعتراضات بر حق و حتی قانونی ( از نظر قانون جمهوری اسلامی ) حرکت ملی آذربایجان از آن استفاده می کند . شانتاژ عنوانی است که برای این روش در میان فعالین حرکت ملی بکار می رود تمام خواسته های حرکت با این عنوان که آنها وابسته به تورکیه یا جمهوری آذربایجان هستند، عوامل بیگانه ، پان تورک ، تجزیه طلب هستند (با توجه به روان شناسی مردم ایران در مورد همه تجزیه ) پاسخ داده می شود یعنی این مهم نیست که حرکت چه می گوید بلکه مهم اینست که آنها چه

انگیزه ای برای این گفته ها تشخیص می دهند یعنی منطق در میدان علم و مباحثه دلیل حقانیت نیست . و آخر قضیه هم کاملاًمشخص است که پیروزی خارجی (مکانیکی ) دلیل حقانیت می شود. بعبارت دیگر نفس قدرت و زور ارزش مطلق می شود، یعنی هر کس که قدرت و زور بیشتر دارد بر حق تر است . از زاویه دیگر شونیزم با بکار گیری چنین روشی حرکت ملی آذربایجان را به خشونت هدایت می کند یعنی منطقی ترین راه مقابل حرکت ملی دست بردن به خشونت به نظر می رسد.اما آیا در میدان خشونت کنونی دستاورد های حرکت از هزینه اش بیشتر خواهد بود؟

2- شمارش معکوس برای آسیمیلاسیون

از مهم ترین عواملی که شکل گیری روحیه رادیکالیسم را در ملتچی های آذربایجان منطقی جلوه می دهد و ایشان را به خشونت به عنوان تنها ترین راه حل و شاید هم کوتاه ترین شیوه ترغیب می کند این است که پروسه ی استعمار آذربایجان به مرحله ای رسیده است که شوونیزم فارس برای تکمیل آن فقط منتظر گذشت زمان و تعویض نسل های ملت آذربایجان است.فارسیزاسیون شدید شهر هایی چون همدان و قزوین بعد از انقلاب 1979 یعنی تنها در عرض 27 سال نشانگر رشد بسیار سریع الیناسیون و استحاله ی هویتی ملت تورک آذربایجان است.واقعیت این است که تمام زیر ساخت های استحاله ی آذربایجان اعم از اشغال و تسلط بر سرزمین ، نخبه کشی و از میان برداشتن روشنفکران واقعی مستعمره،ممنوعیت وجلوگیری از انکشاف فاکتور های ملت ساز مستعمره (زبان،ادبیات،موسیقی،...) تحریف گذشته مستعمره،تحقیر و توهین برای از خود بی زاری و عدم اعتماد به نفس فردی، تبلیغ قوم استعمار گر به عنوان برتر،تربیت روشنفکران آماده جهت ادامه سیاست برای استعمار کامل مادی،فکری وژنتیکی آذربایجان،به مرحله نهایی رسیده و آنچه اهمیت داردمرور زمان برای دوران چرخ استعمار است و از این روست که دیگر استعمار دم از برابری و برادری و وحدت می زند و برای انتشار برخی نشریات و یا برخی برنامه های تلویزیونی به زبان محکوم مستعمره مجوز می دهد،زیرا که این اصطکاک ها چرخ آسیمیلاسیون را نمی تواند از حرکت باز ایستاند.علم به این پروسه و درک کامل ابعاد استعمار و اهمیت مساله زمان فعال حرکت ملی را به عجله وا می دارد ،عجله ای که به طور طبیعی خشونت را کوتاه ترین راه می داند بدون اینکه برای رسیدن فرصت مناسب برای آن صبر کند و برای استفاده از آن فرصت ،آماده سازی کند.

3- خشونت طبیعی ترین واکنش در برابر تحقیر است:

تحقیر تورک ها برای فارس ها به یک فرهنگ عمومی بدل شده است،روزی نیست که تلویزیون شوونیزم فارس وقیحانه ترین اهانت ها را نثار ملت آذربایجان نکند.تحقیر عریان یکی از اساسی ترین انگیزه های شکل گیری حرکت ملی آذربایجان است.

مشخصات تحقیر چنین است:خوار کردن اجباری شخص یا گروه،وادار کردن به اطاعت که غرور، شرف یا شایستگی را از بین میبرد.تحقیر همراه با رفتار خوار کننده و امکان دارد با زور و خشونت همراه بوده و منظور آن خرد کردن شخصیت فرد است.یکی از مشخصات بارز تحقیر وادار کردن قربانی به انفعال ، تسلیم و درماندگی است.یافته های روانشناسان نشان میدهد واکنش در برابر تحقیر بسته به اوضاع جامعه ای که تحقیر در آن روی میدهد تفاوت میکند.واکنش مردمی که تحقیر می شوند عموماً افسردگی ، خشم و شدّ ت عمل است.در جامعه پایبند به غرور و تساوی حقوق قاطع (همچون ملت آذربایجان) وقتی مردم با اقدام تحقیر آمیز روبرو شوند تمایل به نشان دادن خشم و خشونت آشکار دارند و در جامعه ی متکی به شرافت ، واکنش پنهان کردن خشم و افسردگی است و ...

مطالعات نشان میدهد که جنبشهای اجتماعی را عمد تاً قشرهایی از جامعه شروع میکنند که در معرض بیشترین تبعیض و تحقیر قرار دارند و در عمل مشخص شده است که شدید ترین احساس حقارت ممکن است در قربانیانی رخ دهد که عاملان تحقیر به گونه ای از سوی آنها ستایش می شود و اگر قربانیان امکان تحقیر بیابند این کار با خشونت خاصی همراه است.

یافته ها اشاره بر این دارند هنگامی که احساس حقارت با احساس فروتنی و پستی و نیز شرم همراه باشد مانند هنگامی که زیر دستان به قدرت میرسند ارتکاب به خشونت به عنوان " التیام از راه تحقیر " برای تحقیر شوندگان تعریف می شود.این که فارس ها تنها 80 سال است که بر قدرت تسلط پیدا کرده اند و قبل از آن وضع جور دیگری بود مصداق همین به قدرت رسید ن زیر دستان را برای ملت چی های آذربایجان دارد.

4- احتمال حمله نظامی آمریکا ، وقایع اخیر در الاحواز و کردستان:

حمله ی نظامی آمریکا به افغانستان و عراق ، تغییراتی که در سیستم حکومتی آن کشورها ایجاد شد به خصوص در مورد ملیت های مختلف که به تقسیم قدرت بین انها انجامید و نیز مباحثی که پیرامون احتمال حمله ی نظامی آمریکا به ایران در تمام محافل سیاسی دنیا و ایران مخصوصاً با توجه به کار شکنی ایران در فعالیت هسته ای اش میشود تمام گروه ها ی مخالف وضع موجود (به ویژه ملت های مختلف ایران ) را امیدوار به تغییر سریع در ترکیب قدرت حاکم کرده است.فرصتی که برای آن باید آماده شد تا نه مثل ترکمن های عراق بلکه مانند کردهای آنجا سهمی قابل توجه در تقسیم قدرت داشت.تفکری که آماده شدن را به ناچار در تبلیغ و بزرگنمایی حرکت که آن هم در این زمان ظاهراً کم تنها در رادیکالیسم می توان به ان رسید، تعریف می کند. در این میان وقایع اخیر در کردستان و مخصوصاً الاحواز که توانستند به یک باره با تظا هرات و در گیری های خیابانی تبدیل به تیتر خبرهای مربوط به ایران در خبرگزاری های بزرگ شوند انگیزه های دو چندان به این تفکر میدهد. ابعاد تبلیغاتی حرکت های رادیکال و از آن جمله خشونت و در گیری های خیابانی هر جنبشی را وسوسه میکند و این موقعی که احتمال بحرانی زودرس-حمله ی نظامی آمریکا- وجود دارد دو چندان میشود و این را هم اضافه کنید که طیف وسیعی از فعالان حرکت ملی را جوانانی تشکیل می دهند که بیشتر از هر طیف دیگری هیجان و انرژی و روحیه خشونت را دارند. ذکر این نکته هم ضروریت دارد که وجود کردهای مسلح و خشن در همسایگی آذربایجان که سابقه خشونت علیه ملت آذربایجان را هم دارند و ساعت به ساعت در خاک آذربایجان پیشروی می کنند , احتمال تکرار وقایع گذشته و کشتار جمعی مردم بی دفاع این سرزمین هشداری است برای حرکت ملی که آن را به نوعی به خشونت ترغیب می کند و چیزی که هر لحظه امکان دارد اتفاق بیفتد.

 

5- تلاش شونیزم برای تخریب وجهه حرکت

در ابتدای این نوشته به برخی وقایع که از جانب نگارنده به عنوان میل به خشونت از آنها یاد شد اشاره شد. چیزی که در تمام این وقایع مشترک است ، این است که در همۀ آنها آغازگر خشونت و ضرب و شتم پلیس شونیزم است.بر خلاف رایج دنیا که نیروی پلیس تا آخرین لحظات در برابر خشونت تظاهرات کنندگان از خشونت امتناع می کنند، در مورد واکنش پلیس ایران دربرابر حرکت ملی وضع به گونه ای دیگر است. حرکتی که تا کنون هیچ اقدام تخریبی و حتی شعار علیه حاکمان شوونیزم انجام نداده است. در روزهای انتخابات ریاست جمهوری اخیر بمبهایی در جاهای مختلف الاحوازمنفجر شدو با اینکه حزب دموکرات الاحواز به عنوان فعالترین تشکیلات منطقه هرگز مسئولیت آن را بر عهده نگرفت ولی رسانه های غیر رسمی وابسته به شوونیزم ، تجزیه طلبان عرب را مسئول آنها دانسته اند و در بحبوحه انتخابات بسیار بر روی آن مانور دادند.

واقعیت این است که حکومت ایران از جریان مجاهدین خلق که به عنوان گروهی خشن شناخته می شوند تجربه خوبی دارد. حکومت با انگشت گذاشتن بر روی خشونت این حزب توانسته اند وجهه آن را تخریب نموده و موفق شوند که آنها را از توده مردم جدا کنند. به طوری در این موقعیت هم شوونیزم چندان با آزمایش این تجربه در مورد گروه های فعال ملیتهای ایرانی بی میل نیست . به نظر می رسد یکی از مهمترین نقشه های که شوونیزم برای تخریب وجهه حرکت در بین ملت آذربایجان و مردم ایران به آن اقدام کنندتبلیغ حرکت ملی به عنوان گروه خشن باشد، قبل از اینکه حرکت با توجه به قدرت تبلیغاتی ناچیز خود بتواند چهرۀ واقعی و خوشایند خود را به مردم برساند. 

خشونت؛آری یا نه؟

در بخش قبل به علل و عوامل روانشناسی که منجر به گرایش به خشونت در بین فعالان حرکت ملی می شود پر داختیم.اما این که آیا تنها این علل ما را مجاب به ابراز خشونت می کند یا نه؟جواب منفی است.آنچه در اخذ تصمیم به اندازه همین علل و عوامل مهم است شرایط و مو قعیت طرف مقابل (شوو نیزم) و تحلیل و پیش بینی موقعیت طرفین(حرکت ملی و دشمنان) قبل و بعد از بروز خشونت است.یعنی با وجود همه ی این علل تحلیل این سوال لازم است که آیا از این خشونت حرکت سودی خواهد برد یا این که باعث خواهد شد که کار بد تر هم بشود؟

حرکت ملی آذر بایجان گر چه در تجربه ی ده ساله ی خود رشد بسیار سریعی داشته است اما هنوز آنچنان که باید نتوانسته به قدر کافی در بین ملت آذربایجان نفوذ و اعتماد آنها را جلب کند به طوری که به عنوان تفکر سیاسی بدون رقیب در بین مردم آذربایجان مطرح شود و ملت آذربایجان حاضر به پرداخت هزینه به خاطر آن باشند.مساله ای که در تمام انتخابات اخیر به طور آشکار قابل مشاهده است.

در این چند سال حرکت نتوانسته آن گونه که شایسته آن است به انسجام قابل قبولی برسد.برنامه های خود را تدوین و اجرای آنها را مدیریت کند.حرکت نتوانسته هنوز منبع مالی در خوری برای خود تعریف کند.

تبلیغات حرکت در بین توده با توجه به موانع موجود- اصلا قابل قبول نیست.هیچ یک از خبر های حرکت به توده ی مردم نمی رسد. چند سایت اینترنتی فیلتر شده و یک کانال ماهواره ای که تنها مخاطبان خاص خود را دارند اصلا از عهده ی این وظیفه بر نمی آیند.خبر گذاری های خارجی به جز تبلیغاتی که در میان سفر ارزشمند آقای دکتر چهرگانی به کشور های اروپایی و آمریکا کردند به دنبال خبر هایی مهم تر از اخبار حرکت !در ایران می گردند. سازمان حقوق بشر آذر بایجان جنوبی آنچنان فعال نیست که توجه خبر گزاری های بزرگ جهان را جلب کند.

در مقابل شوونیزم فارس قرار داردکه تمام گروه ها و احزاب سیاسی و فرهنگی فعال را از آن خود می بیند رژیم جمهوری اسلامی را ابزار مقابله ی فیزیکی با تمام حرکت های هویت خواه قرارمیدهد. رادیو و تلویزیون را در اختیار دارد.هر آنچه که می خواهد می گوید و هر آنچه را نمی خواهد سانسور می کند.سایت های اینترنتی را فیلتر می کند و استفاده از ماهواره را غیر قانونی . با بایکوت شدید می تواند بر افکار عمومی ملت آذربایجان ومردم ایران حکومت کند.واکنش دستگاه های حکومتی شوونیزم دربرخی گردهمایی های حرکت ملی آذربایجان صدور حکم برای برخی فعالین بسیار عزیزحرکت ملی گویای این است که از نظرشوونیزم حکومت ملی آذربایجان به اندازه ای بزرگ شده است که به جز سرکوب فیزیکی آن به چیز دیگری نباید اندیشید.آنها خطر را احساس کرده اند ومی دانندکه دیگر تنها سیاست بایکوت وافترا نمی تواند حرکت را از میدان به در کند.با این که ارگان های رسمی و حکومتی شوونیزم مثل همیشه هنوز به صراحت از این ماجرا سخن نمی گوید ولی آن چه را که افکار شوونیزم در روزنامه ها وسایت ها یشان می گوید دستور مقابله جدی با حرکت ملی است.

برای این کار آنها امکانات کافی در اختیار دارند و دنبال بهترین فرصت می گردند. در موقعیتی که بعد از انتخابات تیر 84 که حاکمیت در درون خود هم به یکرنگی رسید و دولتی سرکار آمد که نه برای مجامع بین المللی احترام قائل است و نه به آزادی سیاسی در داخل کشور.دولت رادیکالی که گفته های آن بی شباهت به القاعده نیست و اقتدار در داخل و قدرت نمایی در خارج از کشور را در دستور کار خود دارد. و شوونیزم با نفوذی که در دولت جمهوری اسلامی داردبه راحتی می تواند این اقتدار گرایی حکومت را در جهت سرکوب حرکت ملی به کار برد و با وضعی که حرکت ملی دارد آن را برای مدتی شاید طولانی- زمین گیر کند.

از طرف دیگر، بعد بسیار مهم دیگری که از خشونت قابل بررسی است اثرات خشونت در دینامیسم داخلی حرکت ملی است. این که یک عمل (عکس العمل) مکانیکی مانند خشونت حتمآ اگر موفق هم باشد آیا خواهد توانست طبقه ی حاکم را گیج کند یا نه! به شرایط خاص حاکم بر جامعه در آن لحظه به خصوص بستگی دارد.در هر صورت گیجی طبقه ی حاکم دیری نخواهد پایید اما آشفتگی که اقدام به خشونت در میان صفوف خود فعالین حرکت ملی ایجاد می کند به مراتب عمیق تر از اینهاست. بررسی های نظری و تجارب سیاسی ثابت می کنند که هر چه اعمال خشن عظیم تر باشد و توجه توده های مردم هر چه بیشتر به سویشان جلب شود به همان میزان علاقه ی توده به خود سازمان دهی و خود آموزی کاهش می یابد زیرا تنها اتفاقی که می افتد این است که هیجانی که به طور مصنوعی ایجاد شده بود جای خود را به یآس و دلسردی می دهد و در نتیجه پلیس با توجه به این که حکومت به مراتب از نظر داشتن ابراز تخریب و سرکوب مکانیکی قدرتمند تر از گروه های خشن هستند ، وحشیانه تر و بی چشم رو تر از گذشته به ایجاد خفقان می پردازد.

نگاهی حتی سطحی به اقشار مختلف فعالین حرکت ملی نشان می دهد که افرادی که خود را حاضر به کار های خشن می بینند کم است.در نتیجه خفقان ناشی از خشونت گروهی از فعالان گروه های بسیار دیگر را به انفعال خواهد کشید و مسلماً بهای این انفعال در شرایط کنونی بسیار گران خواهد بود.

خشونت بی برنامه قبل از آن که به سطح یک روش مبارزاتی ارتقا یابد ابتدا در شکل اعمال انتقام جویانه ی فردی خود را بروز می دهد.خشونت بی برنامه نشات گرفته از فقدان انسجام ملی و احیا شده بر مبنای بی اعتمادی به ملت ، کوچک شمردن دستاورد ها و بزرگ نمایی شکست است.به عبارت دیگر"بن بست"، یعنی آنچه که حرکت ملی آن موقعیت نیست و وظیفه است که از قرار دادن در این موقعیت پیش گیری کرد.

ضمن اینکه دوباره تاکید می کنم که نظر نویسنده در مورد وقایع اخیر حرکت ملی اصلاً تفسیر به خشونت نیست به نظر می رسد گشودن بحث دیگری در مورد خشونت ضروری است.

با تمام ادله ای که خشونت در شرایط کنونی حرکت و خشونت بی برنا مه را در هر شرایط و موقعیتی نفی می کند،همواره امکان دارد که عملی خشن از سوی فرد یا افرادی ملتچی بروز کند.شاید یک اهانت باعث شوددر لحظه ای عملی خشن در مقیاس بزرگ تر از معمول از یک ملتچی سر بزند.در این صورت چه باید کرد،چه وظیفه ای در قبال آن فرد یا افراد بر عهده ی گروه ها و افراد ملتچی است؟ باید از آن طرف داری کرد یا او را مثل شوونیزم دشمن کوبید؟کدامیک؟

واضح است چنین اعمالی که ناشی از یاس و انتقام جویی اند غیر قابل اجتناب اند .و هر کس که مرتکب آن می شود اگر چه نتوانسته است راه صحیح را بیابد اما باید با آن همبستگی و همدردی کرد.یعنی این گونه نیست که اخلاقیات را زیر پا نهاد و او را دشمن نامید.( دقت کنیم به ماجرای ماهی صفت و نتیجه مثبت موضع گیری اقشار مختلف در این مورد. )

واقعیت این است افراد زیادی یافت می شوند که قادرند استعمار و تبعیض و تحقیر را صرفاً تقبیح کنند اما آنان که قادر باشند هم مسایل را درک و هم به آن عمل کنندو اگر لازم باشد زندگی خود را فدا کنند،خمیر مایه ی ارزشمند نوع بشرند(انسانیت:تفکر و اعتراض).از نظر اخلاقی و البته نه ازجهت شیوه ی عمل ، چنین افرادی می توانند برای هرملتچی الگو باشند.همبستگی علنی اخلاقی با این چنین اشخاصی به حرکت اجازه می دهد به افرادی که بالقوه قادر به از خود گذشتگی در مبارزه علیه استعمار شوونیزم هستند بگوید جویای راه دیگری باشید، نه راه انتقام جویی تک وتنها، بلکه فقط یک جنبش عظیم ملی. 

منابع :

1-دگماتیسم نقابدار- دکتر عبدالکریم سروش

2-روانشناسی تحقیر- اولین گرادالیندنر، ترجمه دکتر منصور شمسا مجله نگاه نو شماره 64

3-مارکسیسم و تروریسم لئون ترو تسکی انتشارات نشرطلایه پرسو

4-سیاست نامه روز نامه شرق شهریور

 

Kimlik (هوییت)
یازار : | ساعات 0:51 گون دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
| باغلانتی لار

  تاکتیک های آینده حرکت ملی آذربایجان

آیدین تبریزی

تاکتیک های آینده حرکت ملی آذربایجان

  همانگونه که در مقاله "تحلیلی بر اعتراضات اول خردادماه در آذربایجان*" اشاره کردم استراتژیستهای حکومت برای مقابله با آنچه براندازی نرم می نامند، با بررسی دقیق انقلاب بهمن 57 در ایران و انقلابهای مخملی در جمهوری های شوروی سابق، سیاستهای نانوشته ای را در سرتاسر شئون سیاسی و اجتماعی ایران جاری کرده اند که هدف از آن افزایش هزینه های هر حرکت اعتراضی در جامعه و ایجاد جو یاس و ناامیدی در میان مردم برای از بین بردن اثربخشی هر اعتراضی به حاکمیت استوار است. در این مقاله به بررسی راهکارهایی که برای غلبه بر این سیاست رژیم می توان در پیش گرفت می پردازم.

 

تجارب حرکتهای اعتراضی اخیر نشان می دهد که با توجه به سیاستهای رژیم، پی گیری مطالبات مردم از طریق اعتراضات برنامه ریزی شده و سلسله وار و از پیش اعلان شده (مشابه آنچه در انقلاب بهمن 57 انجام شد) در وضعیت فعلی مثمر ثمر نیست و تنها به عنوان سوپاپ اطمینانی برای رژیم عمل می کند که با تخلیه تدریجی نارضایتی عمومی از انباشته شدن آن و تبدیل شدن به سیلی قدرتمند در لحظه ای غافلگیر کننده همانند آنچه در اول خرداد 1385 در آذربایجان رخ داد جلوگیری می کند. در واقع باید اعتراف کرد که استراتژیستهای رژیم راه جلوگیری از تکرار انقلابی مشابه بهمن 57 را به خوبی یافته و در عمل پیاده کرده اند. اما این بدان معنی نیست که رژیم شکست ناپذیر شده است بلکه اگر ساده بگویم آنها شکل متفاوتی از فروپاشی را برای خود گریز ناپذیر کرده اند. همانگونه که در مقاله قبلی نیز توضیح دادم سیاستهای رژیم برای همیشه موثر نخواهد بود و در لحظه ای که انباشت نارضایتی های عمومی به درجات بسیار بالایی همچون 80 تا 90 درصد جامعه برسد به سرعت کارایی خود را در اثر یک اتفاق به ظاهر کوچک و کم اهمیت از دست خواهد داد و باعث فروپاشی بسیار سریع و باور نکردنی سیستم خواهد شد.

 

در واقع هرچند با سیاستهای موجود امکان به وقوع پیوستن انقلابی دقیقا مشابه بهمن 57 و یا انقلابهای مخملین بسیار پایین است اما حوادث خرداد ماه سال گذشته نشان داد که اقتدار حکومت در برابر حرکت های غافلگیر کننده چقدر آسیب پذیر است. وضعیت فعلی حکومت همانند سدی خاکی است که در برابر یک رودخانه که در واقع مطالبات روز افزون مردم است زده شده است ولی با افزایش مطالبات مردم سد به مرحله سر ریز شدن رسیده است. رژیم بنا به تجربه بهمن 57 دریافته است که اگر اجازه سر ریز شدن به آب سد را بدهد (یعنی به تدریج به خواسته های مردم عمل کند)، جریان آب به تدریج با شستن خاک، ارتفاع سد را کاهش داده (خطوط قرمز نظام به تدریج شکسته شده) و جریان آب تندتر خواهد شد (مطالبات مردم به سرعت افزایش خواهد یافت) بنابراین این امکان وجود دارد که همانند بهمن 57 سد به کلی ویران شده و منجر به یک انقلاب شود.

 

استراتژی رژیم برای مقابله با این وضعیت آن است که با افزایش مداوم آب پشت سد، به ارتفاع سد می افزاید و اجازه سر ریز شدن آب را نمی دهد. ظاهر امر آن است که رژیم توانسته است از جریان یافتن حتی یک قطره آب نیز جلوگیری نماید (حتی به کوچکترین خواسته مردم نیز بی توجهی کرده و حتی دهن کجی می کند)، غافل از آنکه هر چه ارتفاع سد بالاتر می رود، استحکام سد نیز کاهش می یابد و بالاخره کار به جایی خواهد رسید که سد به یک باره شکسته خواهد شد و چنان سیل عظیمی به راه خواهد افتاد که همه حاکمان را غرق خواهد کرد و هیچ یک از آنها حتی فرصت فرار کردن نیز نخواهند داشت! در واقع شیوه ای که حکومت برگزیده است بسیار خطرناک تر از شیوه ای است رژیم پهلوی برگزیده بود، چون شاه از موقعی که اولین جرقه در قیام 29   بهمن ماه تبریز زده شد حدود یکسال فرصت داشت تا فروپاشی قطعی حکومتش را پیش بینی کند و جواهرات سلطنتی اش را برداشته و با خیال راحت بگریزد ولی راهی که حکومت اسلامی برگزیده است، باعث خواهد شد که حکومت تنها در یک چشم بر هم زدن سقوط کند بدون آن که برای هیچ کس حتی مخالفانش قابل پیش بینی باشد!

 

در واقع هر دیکتاتوری خود شکل فروپاشی اش را انتخاب می کند. یکی مانند شاه با ژست دموکراتیک به اعتراضات مردم پاسخ می دهد و اعتراف می کند که صدای انقلابتان را شنیدم و وقتی می رود که هنوز خیلی دیر نشده است و پس از سالها که بدیها به فراموشی سپرده می شوند و نو رسیده ها روی شاه را سفید می کنند، حتی دعای رحمت عده ای را نیز بدست می آورد! و یکی مثل صدام چنان با بی رحمی و وحشی گری با مردم رفتار می کند که آنها با هلهه و شادی به استقبال متجاوزان خارجی می روند (منظورم روزهای اولیه سقوط صدام است ولی امروز خرابکاری های عوامل جمهوری اسلامی، سوریه و عربستان، عراق را به جهنمی برای مردم تبدیل کرده است). امروز نیز انتخاب حاکمان ایران، سرنوشتشان را رقم خواهد زد. آنچه که از عملکرد امروز آنها می توان دید بویژه پس از به قدرت رسیدن تیم احمدی نژاد، تمایل آنها بیشتر به سمت سرنوشت صدام است تا سرنوشت شاه!

 

با این اوصاف تاکتیک های مبارزاتی ما باید متناسب با شیوه ای باشد که رژیم در پیش گرفته است. چون عملا رژیم حاضر به هیچ گونه عقب نشینی نیست و هرچه فشار آب پشت سد بیشتر می شود، رژیم ارتفاع سدی را که در برابر مطالبات مردم برپا کرده بالاتر می برد، ما نیز باید این امکان را به رژیم بدهیم تا ارتفاع سد را آنقدر بالا ببرد تا به مرحله فروپاشی دفعتی برسد. بنابراین به جای روی آوردن به اعتراضات سریالی و سلسله وار با اعلام قبلی که با سرکوب بی رحمانه رژیم مواجه می شود و همانند یک سوپاپ اطمینان بخشی از نیروی اجتماعی را سرریز کرده و از افزایش فشار پشت سد جلوگیری می کند (تلاش رژیم در تکرار مطالب مشابه کاریکاتور روزنامه ایران دقیقا با این هدف انجام می شود)، از اصل غافلگیری استفاده کنیم. یعنی به جای اعلان عمومی برای برگزاری تجمعات، اجازه دهیم تا روند طبیعی حوادث بهانه دیگری همانند کاریکاتور روزنامه ایران را برای مردم ایجاد کند تا بتوانند در حالیکه رژیم حتی تصور آن را هم ندارد یک حرکت سیل آسا را ایجاد نمایند.

 

در اینجا تذکر این نکته بسیار حائز اهمیت است که هرگونه تلاش برای ایجاد مصنوعی امواج اعتراضات مردمی محکوم به شکست خواهد بود و به ضرر حرکت ملی آذربایجان است و یک حرکت وسیع همانند خردادماه سال پیش تنها هنگامی امکان وقوع دارد که کاملا غافل گیر کننده باشد هم برای حاکمیت و هم برای فعالین حرکت ملی. همانگونه که در جریان خرداد ماه سال گذشته حتی خوش بین ترین افراد حرکت ملی نیز نمی توانستند یک دهم تظاهرات چند صد هزار نفری تبریز را پیش بینی کنند. دلیل خیلی ساده آن این است که اگر فعالین حرکت بتوانند وقوع یک راهپیمایی عظیم را پیش بینی کنند، ماموران رژیم با دستگاههای پیچیده اطلاعاتی شان به طریق اولی قادر به پیش بینی خواهند بود و با آمادگی کامل برای سرکوب حرکت آماده خواهند شد.

 

بنابراین راه کارهای حرکت را می توان به صورت زیر خلاصه کرد:

 

الف) کاملا آگاهانه حرکت را از فاز اعتراضات خیابانی خارج کنیم تا امکان بازگشت آرامش و وضعیت عادی به شهرهای آذربایجان ممکن گردد زیرا تا موقعی که وضعیت فوق العاده و امنیتی بر آذربایجان حاکم باشد امکان وقوع حرکتهای بزرگ غافلگیر کننده نخواهد بود. شاید خیلی ها این را یک عقب نشینی یا شکست تلقی کنند ولی نکته اینجاست که رژیم تنها وقتی دوباره غافلگیر خواهد شد که کاملا احساس پیروزی کند. بگذاریم تا رژیم خوش باورانه بدمستی کند و قهقهه شادی سر بزند و با تکرار توهینهای سابقشان (تکرار سناریوی سوسک نامیدن آذربایجانیان در روزنامه های آفتاب یزد و مردمسالاری) به مردم دهن کجی کند. خشممان را انبار کنیم تا در لحظه ای تاریخی ضربه کاری و نهایی را وارد سازیم.

 

ب) حرکت باید نکات ضعف خود را شناسایی کرده و برای برطرف کردن آنها اقدام نماید. یکی از نکات ضعف عمده حرکت ضعف رسانه ای است. زیرا با توجه به همراهی برخی رسانه های عمده فارسی (حتی رسانه هایی مانند بی بی سی، صدای آمریکا و رادیو فردا) با رژیم در سانسور و یا کمرنگ نشان دادن حرکت، رساندن صدای مردم آذربایجان به سایر نقاط ایران و رسانه های بین المللی با مشکل اساسی روبروست. واقعا جای تعجب است که چرا حتی یک خبرنگار خارجی در جریان اعتراضات سال گذشته و امسال در منطقه حضور نداشت تا بتواند حقایق را به جهان مخابره کند؟ البته مشخص است که رژیم هیچ مجوزی به خبرنگاران خارجی برای گزارش از منطقه نمی دهد ولی فعالین آذربایجانی باید به صورت جدی با آژانسهای خبری وارد تعامل شوند تا بتوانند راهی برای شکستن این بایکوت خبری بیابند. یکی از این راهها شاید فرستادن خبرنگاران به صورت ناشناس و با عناوینی مانند توریست و غیره باشد و یا شاید ایجاد همکاری بین خبرنگاران محلی و خبرگزاری های بین المللی باشد.

 

ج) فعالیت حرکت باید به شکل پیش از خردادماه سال پیش و توسط فعالین کاملا شناخته شده حرکت ادامه یابد. به عنوان مثال فعالین شناخته شده حرکت بدون اعلان عمومی مراسمهایی مانند سالگرد مشروطیت، 21 آذر، روز جهانی زبان مادری و غیره را برگزار نمایند. با توجه به اینکه رژیم در تجمعات عمومی به دستگیریهای گسترده و غیر قانونی اقدام می کند که امکان شناسایی دقیق مشخصات دستگیر شدگان غیر ممکن می شود (اقدامات غیرقانونی رژیم به حدی است که بنا به گفته دکتر اعلمی حتی کسانی که با ایشان که نماینده رسمی ملت هستند تماس گرفته و اخبار دستگیر شدگان را می دهند مورد تهدید و آزار و اذیت قرار می گیرند!)، برگزاری مراسم های کوچک با حضور فعالین شناخته شده، امکان پی گیری دستگیری های احتمالی توسط سازمانهای حقوق بشر ممکن خواهد بود.

 

د) تعمیق هرچه بیشتر حرکت و گسترش آن به تمام حوزه های حقوق پایمال شده مردم از ضروریات اجتناب ناپذیر امروز حرکت ملی آذربایجان است. اگر در سالهای گذشته بویژه پیش از خرداد ماه سال گذشته حقوق ملی هنوز به صورت خواست عمومی توده مردم تبدیل نشده بود و به دلیل سیاستهای طولانی مدت شوونیستی حکومتها و برخی به اصطلاح روشنفکران مرکزگرا، مردم از درک حقوق ملی خود که در میثاقهای بین المللی حقوق بشر به صراحت بر آنها تاکید شده است، عاجز بودند، فعالیت حرکت ملی آذربایجان به صورت ویژه به روشنگری در این باره تمرکز یافته بود اما امروز حرکت ملی آذربایجان باید به روشنگری درباره مسائل مهم جامعه امروز همانند آزادی عقیده و بیان، حقوق زنان، جدایی دین از سیاست، حقوق کارگران و غیره بپردازد و مدرنترین مفاهیم دنیای آزاد را به زبان مادری مردم آذربایجان به توده های مردم منتقل نماید تا هم تمام معضلات جامعه را یکبار و برای همیشه از میان بردارد و هم اجازه ندهد که عده ای مغرض حرکت ملی آذربایجان را تنها حرکتی قومیت گرا و بی توجه به سایر خواسته ها و حقوق انسانی مردم معرفی کنند. به این ترتیب زبان ترکی آذربایجانی نه تنها زبان احیای هویت ملی در آذربایجان که زبان مدرنترین خواسته های امروز جامعه خواهد بود و نه در شعار که درعمل نشان داده خواهد شد که زبان رسمی و علمی آذربایجان زبان ترکی است و تمام گروههای سیاسی باید این واقعیت جدید را بپذیرند. همینطور به این ترتیب ثابت خواهد شد که بهترین راه برای گسترش و تعمیق مفاهیم مدرن در میان توده های مردم، سخن گفتن صمیمی با مردم و با زبان مادری آنهاست.

 

ه) همانطور که هیچ کس باور نمی کرد که یک کاریکاتور (هر چقدر هم توهین آمیز بوده باشد) بتواند چنین موج اعتراضی بزرگی را به راه اندازد، جرقه حرکت بعدی نیز اصلا قابل پیش بینی نخواهد بود و به احتمال زیاد از لحاظ ماهیتی کاملا متفاوت با آن خواهد بود. به این معنی که به احتمال قوی دیگر توهینهایی حتی سخیفتر از توهین روزنامه ایران نیز عاملی برای اعتراض عمومی نخواهد بود چون در واقع در سال گذشته نیز کاریکاتور تنها بهانه بود و اصل نارضایتی مردم در بی عدالتی های چند دهه اخیر بر ضد ملیتهای غیر فارس بود. همچنین وقتی مردم اعتراض خود را به توهین روزنامه ایران نشان دادند در واقع این اعتراضی بود به تمام توهینهایی که بر ضد تورکها روا داشته می شود و از نظر روانشناختی دیگر توهینهای مشابه یا حتی بدتر ازآن حاوی چیز جدیدی نیست که اعتراض دیگری را سبب شود. شاید بتوان حدسیاتی زد مثلا به احتمال زیاد ایران در بحران هسته ای خود با تحریمهای اقتصادی روز افزونی روبه رو خواهد شد که می تواند سبب نارضایتی شدید اقتصادی و اعتصابات گسترده کارگری شود و همین امر می تواند جرقه حرکت بعدی باشد. همچنین باتوجه به اینکه آقای اعلمی به حق در دفاع از حقوق موکلین خود تمام تلاش خود را کرده است شاید حاکمیت دچار این اشتباه بزرگ شود که بخواهد در انتخابات بعدی ایشان را رد صلاحیت کرده یا به اجبار مجبور به کناره گیری کند و همین اشتباه می تواند جرقه ای برای اعتراضات باشد. البته اینها تنها حدسیاتی است که می شود انجام داد ولی این گذشت زمان خواهد بود که همه چیز را نشان خواهد داد. اما آنچه بدیهی است این است که این جرقه با یک اشتباه رژیم شروع خواهد شد و بدون وجود یک زمینه عینی و مثلا تنها به بهانه سالگرد اتفاقات گذشته یک حرکت بزرگ غیر ممکن است. بنابراین طیف وسیع و کاملا متفاوتی از خواستهای مردم می تواند جرقه حرکت باشد و حرکت ملی آذربایجان باید آمادگی هدایت تمام خواسته های مردم را داشته باشد و در اینجا بار دیگر ضرورت تعمیق و گسترش حرکت برای تحت پوشش قرار دادن تمام خواسته های مردم روشن می شود. حرکت تک بعدی تنها در جهت احیای هویت ملی و زبانی و کم توجهی به سایر مطالبات مردم می تواند ظرفیتهای حرکت را محدود کند و آن را در تنگنا قرار دهد.

 

و) بی تردید زمان و چگونگی شروع حرکت بعدی هم حاکمیت و هم فعالین حرکت را غافلگیر خواهد کرد. اما این غافلگیری تنها باید در شروع آن باشد و فعالین باید با اقدامات و برنامه ریزی های قبلی آمادگی کاملی برای هدایت صحیح حرکت را داشته باشند. حتی شاید شروع حرکت بعدی در جای دیگری خارج از آذربایجان باشد (همانند ماجرای کوی دانشگاه که به اعتراضات 20 تیر در تبریز منتهی شد) و مردم آذربایجان در حالی که رژیم در جبهه دیگری درگیر است، حرکتی عظیم و غافلگیر کننده را شروع کنند و جبهه ای قدرتمندتر را بگشایند و ضربه نهایی را وارد نمایند. ملت آذربایجان حکم سرنگونی رژیم فاشیست اسلامی و دنباله های سکولارشان را در اردوگاه به اصطلاح اپوزوسیون یکجا صادر کرده است و در زمان و فرصت مناسب این حکم را اجرا خواهد کرد همانگونه که حکم دیکتاتورهای پیشین را اجرا کرد.

Kimlik (هوییت)
یازار : | ساعات 0:41 گون دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
| باغلانتی لار

  رضا براهنی

ستم ملي

امروز بيش از هر زمان ديگر اين حقيقت تاريخي براي مردماني كه در ايران زندگي ميكنند مثل روز روشن شده است كه راه پيمايي طولاني و اساسي مردم ايران به سوي دموكراسي از بزرگراه پرالتهابِ تلاش براي كسب حقوق مساوي براي همه مليت ها و اقوام مختلف ايراني ميگذرد. در جهان امروز، كثرت فرهنگي، تفاوت فرهنگي و قومي، و حضور صاحبان و دارندگان اين كثرت و فرهنگ در چارچوب يك كشور و اجتناب از يك دست كردن و شبيه سازيِ اجباري مردم به يكديگر، نشانه هاي اصلي دموكراسي هستند. كشور ما خوشبختانه در جهان امروزين بسيار متفاوت با جهان هاي گذشته، از موهبت بزرگ تنوع برخوردار است. از آن بالاتر، در مقطع تكوين لحظات كنوني تاريخ ما، آگاهي جمعي در ميان مليت ها و اقوام ستمزده در سراسر كشور چنان اعتلاي حيرت انگيزي پيدا كرده است كه جملگي يك صدا فرياد ميزنند كه ما تساوي حقوقي از لحاظ حفظ و اشاعه هويت خود و اداره مناطق خود را در چارچوب كشور خود و مرزهاي خود ميخواهيم و ما نميتوانيم اولويت و برتري و اشاعه ي يك زبان را به قيمت عقب ماندن زبانها، فرهنگ ها و هنرهاي خود بپذيريم. تنها يك راه باقي است: تساوي براي همه مليت هاي ستمزده ايران، با كساني كه بر زبان و فرهنگ فارسي زاده مي شوند. به زعم ما اين تساوي به سود زبان و ادبيات و فرهنگ فارسي نيز خواهد بود. به زعم ما، تساوي ترك ها، كردها، تركمن ها، عرب ها، بلوچ ها با فارسي زبان ها، كه امروز به صور مختلف در ايران مطرح ميشود، امري است حياتي براي حفظ تماميت ارضي كشور. اگر دموكراسي، آزادي، تساوي حقوقي و فرهنگي، از اين مليت ها دريغ شود، لعن و نفرين تجزيه ايران و نابودي تماميت ارضي آن، دنباله نام هر كسي كه اين دريغ كردن را بر مردم ايران تحميل كند، كشيده خواهد شد، و تا پايان تاريخ هم كشيده خواهد شد.

جهان امروز رو به سوي تحولي دارد كه همه تحولات گذشته به رغم ارزش هاي اجتماعي، فرهنگي، تاريخي، علمي و فني كه داشته اند، در برابر عظمت آن رنگ خواهند باخت. انسان در برابر كشف كامل دروني خود، هم در ساحات علمي و فرهنگي قرار دارد و هم در برابر كشف بيرون تا حد سير و سلوك بي محاباي سماوات و بيكرانه هاي جهان. چگونه ممكن است چنين انساني آنقدر عقب مانده باشد كه بگويد زبان مادري من آسماني است، مقدس است و زبانهاي ديگر فاقد اين ويژگي ها هستند و كساني كه بر زبانهاي ديگر زاده ميشوند بايد زبان مرا ياد بگيرند و فرهنگ مرا داشته باشند و هويت مرا داشته باشند. فارسي زباني است زيبا، كسي منكر اين زيبايي نيست. اما زبان هر كسي براي او زيبا است. بعلاوه، چرا زبانهاي ديگر فرصت بزرگ شدن و زيبا شدن نداشته باشند؟ چه چيز توي جيب مردم زاده بر زبان فارسي ميرود كه ديگران ــ آنهايي كه بر زبانهاي ديگر زاده شده اند، زبان ها و فرهنگ هاي خود را نياموزند و به اعتلاي آنها نكوشند؟ اگر اين اتهام به كوشندگان راه احراز هويت قومي و فرهنگي مساوي، احيانا وارد باشد كه ممكن است فردا تركان و كردان و اعراب و تركمن ها و بلوچ هاي كشورهاي ديگر دست تعدي به سوي ايران دراز كنند، اين اتهام به طريق اولي درباره دولت امروز ايران هم صادق خواهد بود كه فردا ممكن است به اطراف بحرخزر لشگركشي كند و اين مناطق را كه زماني ازآن ايران بودند از آن خود سازد و يا بخشي از افغانستان را به بهانه داشتن هويت مشترك با فارسي زبان هاي ايران و به بهانه ي احياي خراسان بزرگ به تصرف خود درآورد. آيا شما جرات لشگركشي به آذربايجان شمالي و افغانستان را داريد تا آنها كه كشورهاي كوچكتري هستند جرات لشگركشي به ايران را داشته باشند؟ علاوه بر اين حدود و ثغور فرهنگها كه نبايد ديوار آهنين باشند؟ عرب زبان ايراني در كنار فارسي عربي هم حرف زده، ترك زبان آذربايجاني كه بيش از نيمي از جمعيت تهران را هم تشكيل ميدهد، هميشه در كنار فارسي تركي هم حرف زده. اين نكته در مورد تركها، تركمن ها و بلوچ ها هم صادق است. چرا ما از تجدد ميترسيم؟ ايران به آساني، بدون خونريزي و زحمت و صرف هزينه هاي تاريخي سنگين ميتواند به سيستم فدرالي تن در دهد. در ايران امروز، به استثناي فارس ها، صاحبان بقيه زبانها، در چارچوب زبانهاي ايران بالقوه دو زبانه اند. روي هم ترك ها هم تركي حرف ميزنند و هم فارسي. كردها هم كردي حرف ميزنند هم فارسي، عربها هم عربي حرف ميزنند هم فارسي. بلوچ ها و تركمن ها هم زبانهاي خود را حرف ميزنند و هم فارسي را، و تنها در مناطق مسكوني خود هميشه زبان مادري را حرف ميزنند. اما كساني كه بر زبان فارسي زاده شده اند چنان مقام شامخي براي خود قائل شده اند كه حاضر نيستند يكي از زبانهاي مليت هاي غير فارسي زبان را ياد بگيرند. غرور فارسي زبان بودن آنان را از تكلم به يكي از زبانهاي 67 درصد مردم ايران محروم كرده است. همه قبول دارند از سازمان ملل حتي تا ارتش جمهوري اسلامي ايران ـ طبق آمار خودشان ـ كه زبان فارسي، زبان همه مردم ايران نيست، بلكه زبان يك سوم كل جمعيت ايران است. ايران فقط متعلق به فارسي زبانها نيست. حتي تهران هم متعلق به همه فارسي زبانان نيست. تهران بزرگترين شهر آذري گوي جهان است و نيز بزرگترين شهر فارسي گوي جهان. چرا اين شهر را دو زبانه اعلام نميكنيد ــ رسما ــ و از هر لحاظ ــ هم از لحاظ رسانه هاي دولتي و ملي، هم از لحاظ سازمان هاي دولتي و ملي، و هم از لحاظ تعليمات زبانها و فرهنگ ها در سازمانهاي دولتي و ملي؟ وقتي كه واقعيت غير از اين نيست طبق آمار و ارقام سازمانهاي جهاني و تحقيقات خود ايراني ها در داخل كشور و در زير همان لواي جمهوري اسلامي، شما و تمام مردمي كه در داخل و خارج كشور نشسته ايد، چه عنادي با واقعيت داريد كه در كنار هم، با مشورت هم، يك شهر بزرگ مثل تهران را و يك كشور بزرگ مثل ايران را از لحاظ فرهنگي و مدني به واقعيت نزديك نميكنيد؟ كي چشمتان را براي ديدن واقعيت باز ميكنيد؟ همينطور مبهوت نگاه ميكنيد، ولي آيا واقعا چيزي را هم ميبينيد؟

آخر با چه وجداني شما ميپذيريد كه در طول صد سال گذشته بخش اعظم سرمايه كشور را از دولت سر سرزمين خوزستان به دست آورده باشيد، ولي مردمان اصلي آن سرزمين، يعني اعراب بومي ايراني را در بدترين فلاكت ها نگهداشته باشيد؟ يك بار در تاراج زمين هايشان به دست چپاولگران نفت كه اعراب ايران همه چيزشان را از دست دادند، و بار ديگر در جنگ با عراق خانه و زندگيشان بر سرشان خراب شد و آنها در كنار تركها و ساير مليت هاي

ايران چه دفاع جانانه اي از آن خاك كردند. آنها با همزبانان خود در آن سوي مرزها جنگيدند تا ثروتمندترين نقطه ايران به دست خارجي نيفتد. شما در حق آنها چه كرده ايد؟ به خاك سياهشان نشانده ايد. و در اين غوغاي اخير كه به راه انداخته ايد، عده اي را كشته ايد و عده اي را به اسارت برده ايد و مردم فقير و از خود گذشته و عاشق خوزستان را در برابر سرنيزه نهاده ايد. چرا؟ به چه حقي؟ چرا يوسف عزيزي بني طرف، يك نويسنده آزاديخواه را كه به دو زبان به قول شما مقدس، يعني عربي و فارسي، صدها بلكه هزاران صفحه مقاله، شعر، قصه و ترجمه دارد و بارها تاكيد كرده است كه راه حل نهايي مشكل مليت هاي ايران، فقط احترام به حقوق مساوي همه مليت هاست، گرفته ايد؟ به صراحت ميگويم كه دود اين گرفتاري او در چشم شما خواهد رفت. من اگر جاي شما بودم از او و خانواده اش و همه اعراب خوزستان عذر ميخواستم و او را آزاد ميكردم. شما به چه حقي ماهها و ماهها انصافعلي هدايت را در زندان تبريز نگهداشته ايد؟ به دليل ترك بودن؟ به دليل اينكه با احساس غرور ميگويد من يك ترك ايراني هستم و ميخواهد شما حق بچه ها و همسر او، يعني مادر بچه هاي او را رعايت كنيد و اين حق يعني حق تحصيل و رشد براي بچه ها در محيط آن زبان، در مدرسه، در دانشگاه، در كارخانه، در اداره، هم به صورت مكتوب و هم به صورت شفاهي؟ گيرم مردم ايران تا سالها نتوانند شما را از كار بركنار كنند، بسيار خوب شما چرا نميخواهيد به جاي دوزخ بر واقعيت حاكم باشيد؟ اين لجبازي شما با حقيقت چه معني دارد؟ اگر از سخن گفتن از جهان جديد و متمدن نفرت داريد، چرا به امر خدايتان عمل نميكنيد كه با پيامبرانش به زبان آنان سخن ميگويد و از آنها هم ميخواهد كه به زبان مردم با آنها سخن بگويند. كداميك از مصالح واقعي و خيالي امروز بالاتر از واقعيت و مصلحت احراز تساوي حقوقي براي همه مردمان ايران است؟ آزادي انديشه و بيان، گيرم بي هيچ حصر و استثنا كه ما به خاطر آن بهترين فرزندان خود را قرباني كرده ايم ــ در كشور كثيرالملله اي مثل ايران، بدون آزادي زبانها و فرهنگ هاي همه مردم ايران، به راستي قابل حصول است؟ انديشه و بيان، بدون آزادي زبانها چه معنايي دارد؟ زبان مادري هر كسي براي او ارزش دارد، بويژه وقتي كه ميليون ها نفر در يك منطقه زبانشان يكي باشد. محسنات چند زبانگي يك كشور را چرا در نتيجه سعايت موذيانه چند پان ــ ايرانيست عقب مانده و نژادپرست كه مدام ــ بي آنكه از هم ميهنان ترك و عرب خود خجالت بكشند ــ هزار تهمت بيجا به آنها ميزنند، ناديده ميگيريد، در سايه تحريكات آنها قلاده به گردن مرزداران تاريخي كشورتان مياندازيد، و فقط براي خنك كردن دل چند نژاد پرست ياوه گو، كشور را به زندان مليت هاي ستمزده تبديل ميكنيد؟

بارها گفته ايم، و ديگران نيز به كرات و مرات گفته اند: در ايران سه مشكل داريم. 1) مشكل مليت ها و روابط آنها با يكديگر؛ 2) مشكل زنان و روابط آنها با مردان؛ 3) مشكل كار و سرمايه. تا موقعي كه مليت هاي ايران با هم از هر لحاظ مساوي شناخته نشده اند، تا موقعي كه زنان حقوق مساوي با مردان به دست نياورده اند و ظلم تاريخي رفته بر آنان در سراسر تاريخ ايران جبران نشده است و تا موقعي كه رابطه كار و سرمايه بر اصل مساوات سامان نگرفته است، مشكلات اجتماعي كشور بزرگي مثل ايران حل نخواهد شد. مشكل اول از ساختار جغرافياي تاريخي ايران سرچشمه ميگيرد و گرچه اين مشكل شباهتهايي با مشكل مشابه در بعضي از كشورهاي ديگر جهان دارد، اما به اين صورت كه در تاريخ و سابقه تاريخي وجود داشته، ضمن اشتراك با كشورهاي مشابه، خاص ايران است. امروز در دنيا به ندرت اتفاق ميافتد كه زبان و فرهنگ يك سوم جمعيت يك كشور بر همه ي مردمان آن كشور تحميل شود و ساير مردمان آن كشور اين تحميل را تحمل كنند. در صورتي كه اين تحميل از بين نرود، ديگر فقط يك نظام نيست كه از هم خواهد پاشيد، بلكه يك كشور از هم خواهد پاشيد. ارتباط زنان با مردان و ارتباط سرمايه و كار، كه علاوه بر ساختارهاي حاكم بر روابط زنان و مردان، بي شك متاثر از مسئله ملي نيز هست و موثر بر آن، در صورت حل نشدن ممكن است به از هم پاشيدن كشور به دليل مسئله ملي شتاب بيشتري بدهند. اما تاخير در حل مسئله رابطه مليت هاي ايران با يكديگر، و ارتباطات فرهنگي و قومي آنان، وجود ايران را به عنوان يك كشور به مخاطره حتمي خواهد انداخت. قانوني كه در برابر مردم و ساختار و تركيب يك مردم، و مجموعه اي از مردمان مسئوليت نشان ندهد، و تركيب ملي را به خود راه ندهد و از تساوي حقوقي تمام مردمان ايران دفاع نكند ــ يعني قانوني كه تساوي كامل مليت هاي ايران را به رسميت نشناسد، بي شك براي مردم رسميت ندارد. مردم از قانوني تبعيت ميكنند كه از واقعيت كشورشان سرچشمه گرفته باشد و در اين قضيه دين هم مدخليت ندارد. يهوديان و ارامنه ايران زبان شان را حفظ كرده اند، و هم كشورهايي كه از نتيجه جدا شدن از ايران مستقل شده اند مسلمان مانده اند. دين مسئله امروزي و ديروزي نيست كه حمايت از آن را شما از آسمان نازل كرده باشيد. حقوق مساوي مليت هاي ايران نه دين آنان را از دستشان ميگيرد، و نه دين از دست رفته را به دست آنان برميگرداند. يك نكته روشن است: حكومت شاه اجازه رشد روشنفكري را فقط به يك زبان داد، و از اين نظر كرد و ترك و عرب و تركمن و بلوچ، بايد اول فارس ميشدند و بعد مطلب مينوشتند و آن مطلب به دست مردم خود آن روشنفكر نميرسيد. به دليل اينكه تعليمات عمومي، از لحظه ي ورود به ايران، از همان ابتدا، به استثناي يكي دو مورد، براي همه به زبان فارسي بود، و بعد به زبان خارجي. روحانيت هميشه با مردم به زبان خود مردم هر منطقه روبرو شده بود. سلطنت پهلوي با قدغن كردن زبانهاي غير فارسي، هم به مليت هاي ايران خيانت كرد، و هم دست روحانيت را باز گذاشت تا زمينه سقوط سلطنت را از طريق تبليغ به زبان خود هر منطقه فراهم آورد. مبارزه عليه سلطنت در خارج از كشور، چندان ربطي به زبانهاي كشور نداشت. به دليل اينكه اين مبارزه در خارج از كشور به زبانهاي انگليسي و فرانسه و آلماني شكل گرفت و آبروي سلطنت را در خارج از كشور برد و حاميان آن را منزوي و از صحنه خارج كرد. درك اين وضعيت براي موقعيت فعلي ضروري است. زن ترك، كرد، عرب، بلوچ و تركمن ستمزده مضاعف است. به دليل اينكه نميتواند فرزند خود را به زبان خود تربيت كند و در تحصيل او به صورت جدي يار و ياور باشد، چرا كه زبان تحصيل، زبان رابطه ي مادر و بچه نيست؛ زبان، زبان او نيست. آذربايجاني و كرد و تركمن و عرب و بلوچ را ستم مضاعف رنج ميدهد. و اين ويژگي اغلب كشورهاي منطقه است. در عراق و افغانستان اين مسائل از طريق زور و ورود يك نفر نطربوق غربي به منطقه حل شده است. به زعم ما ايران نه عراق است و نه افغانستان، و تازه معلوم نيست ده سال ديگر بر سر اين دو كشور چه خواهد آمد. تجربه عراق و افسردگي رواني مردم آمريكا به دليل فريبي كه از حاكميت خود خورده اند، روحيه باختگي دولت آمريكا، و حتي سردمداران جنگخواه آن سيستم، به آن دولت اجازه لشگركشي به ايران را نخواهد داد. علاوه بر اين، بزرگترين مليت ايران از نظر تعداد جمعيت، يعني آذربايجاني ها، به دليل ستمي كه در دوران هر دوشاه پهلوي متحمل شدند، كه عواقب آن بر سراسر دوران جمهوري اسلامي نيز تسري يافت، به همان صورت كه در خوزستان عليه شريك سابق آمريكا و خصم بعدي آن صدام، و آمريكا جنگيدند، چه بسا كه اين بار نيز بجنگند. اينكه چه كسي فردا رئيس جمهور ميشود، چه كسي رئيس مجلس، چه كسي وزير فلان وزارتخانه، از نظر ما، مسئله ما نيست. مسئله ايران عميقتر از اين مسائل است. با آمدن و رفتن يك حلقه، حتي با حذف ولايت فقيه و اين نوع تمهيدات مسئله حل شدني نيست، حتي با جدا كردن دين از دولت هم مسئله قابل حل نيست. اينها معلول هاي مسائل هستند، و تا موقعي كه علت ها از بين نرود، معلولها در صورت حذف موقت هم نهايتا به صورتي بروز خواهند كرد. از چهار رئيس جمهور، كه يكي از آنها ريشه آذربايجاني داشت، يكي ديگر نيمه ترك و غيرفارس بود، و همه شان هم دهانشان پر عربي بود، نه اعراب طرفي بستند، نه تركها و نه مليتهاي ديگر. هر شخص ديگري از اين رقم، و يا اقمار ديگري كه خود را داوطلب خدمت ميكند، بر سر كار بيايد بيشتر به منزله ي مسكن براي بيمار سرطاني خواهد بود. فقط يك معالجه وجود دارد: دمكراسي. و شكل دهنده به دمكراسي از همان بزرگراه حل مسئله مليت هاي ستمزده ايران ميگذرد. به ضرس قاطع ميگويم كه هر حركتي كه حل اين مسئله را بر ناصيه برنامه ي خود قرار بدهد در ميان مليتهاي ستمزده ايران، بويژه سي و هفت درصد جمعيت كشور كه آذربايجاني هستند، خريدار نخواهد يافت.

ايران از طريق مبارزه كارگران براي كسب حقوق بهترــ مبارزه اي كه به نظر ما برحق است، و ما از همه آن مبارزات حمايت ميكنيم، تجزيه نخواهد شد. ايران از طريق مبارزه درخشان زنان براي كسب حقوق مساوي با مردان كه ما از آن هميشه دفاع كرده ايم و تا پايان عمر هم دفاع خواهيم كرد ــ تجزيه نخواهد شد. اينها ممكن است دلايل مكمل تجزيه پذيري باشند، اما دلايل اصلي نيستند. ايران موقعي تجزيه خواهد شد كه شما تركيب ملي ايران را ناديده بگيريد و براي هر اقدامي كه مليت هاي ستمزده در راه احقاق خود ميكنند، دلايل بيهوده و بي مصرف، و به نرخ روز، و به همين دليل دستمالي شده، تحويل مردم بدهيد و پشت سر هم بنويسيد كه تحريكات خارجي بود و يك عده متجاسر از آنور مرز آمدند. و بعد همان پان ــ ايرانيسم مضحكه را در كشور بزرگي كه اگر دست روي دست بگذاريد، مثل كوه يخي كه در برابر آفتاب استوايي قرار گرفته باشد، قطعه قطعه خواهد شد، به وسيله ابيات عق آور ضد عرب و ترك تحويل مردم بدهيد. اين حرفهاي مفت كه فمينيسم از اعماق تاريخ آريايي برخاسته، يا هزاران سال كشور آزاد داشته ايم، و اين قبيل حرفهاي مفت تر باستانگرايي، و گنده ــ الگوگرايي قهقرايي كه نشخوار سايت هاي راسيستي و فاشيستي و تلويزيون هاي بدريخت است، و اين همه فحش و بد و بيراه كه به همه آدمهاي مخالف با حمله به ايران داده ميشود، و اين همه ياوه بافي تلفني، هيچكدام اصل قضيه را عوض نميكند كه در آن كشور طبق آمار، فقط سي و سه درصد جمعيت را مادراني زاييده اند كه با كودكانشان زبان فارسي حرف زده اند. حذف واقعيت با سه ميليون شعار دقيقا به اين دليل غيرممكن است كه 67 درصد جمعيت ايران ميگويند: ما ميخواهيم به زبان مادران خودمان تحصيل كنيم. تحصيل ما به شما چه ربطي دارد؟ ميلياردها دروغ اگر واقعيت را عوض ميكرد، الان به جاي اين فجايع در عراق دوجين دوجين بهشت سبز شده بود. صدام احمق بود، فاسد بود، پدرسوخته بود، ولي يك بار، و شايد استثنائا ــ بگوييد حالا از ترس آمريكا، از ترس حمله ــ راست ميگفت. بعد معلوم شد آن كسي كه ميگفت صدام دروغ ميگويد، خودش دروغ ميگفت و ميدانست كه دروغ ميگويد. و حالا همه مردم دنيا هم ميدانند كه به بهانه يك دروغ يك كشور را با خاك يكسان كرده اند و با كبريت جنگ قديمي ترين جاهاي جهان را سوزانده و خاكستر كرده اند و خاكسترش را بر سر ادوار تاريخي قديمي ترين تمدن جهان آوار كرده اند و اسم اين را تجدد و فرهنگ و دموكراسي گذاشته اند و تنها همين مانده كه از صدام بخواهند بيايد حكومت را به دست بگيرد و غائله را بخواباند. چرا كه آنهايي كه بايد سير ميشدند تا حدي سير شده اند، گر چه سرمايه جهاني سيري پذيري ندارد. و جالب اينكه به رغم اين فجايع، هيچكدام از همسايه ها جرات نكرده اند، يك وجب به خاك همان عراق سابق صدام حسين ملعون دست درازي كنند. و آنوقت پان ــ ايرانيست هاي لائيك و نالائيك ــ و هر دو نالايق ــ ميگويند دخترهاي آذربايجان را به مردهاي فارس بدهيد تا بچه ها فارسي حرف بزنند، و نمي دانند كه بچه زبان مادر را ياد ميگيرد نه زبان پدر را و حكومتي كه دست به چنين قوادي اي بزند فقط لايق ريش همان خود حضرات خواهد بود ، كه پرونده اش از زمان محمود افشار و دكتر شيخ الاسلامي و ديگران تا امروز مفتوح مانده است.

فارسهاي ساكت محترم امروز بدانند كه در برابر تاريخ شرمنده خواهند شد همانطور كه بسياري از روشنفكران مسيحي زمان هيتلري، وقتي كه آن شقاوتها بر يهود رفت، از خجالت در برابر تاريخ آب شدند. امروز سكوت درباره كشتار در اهواز و زنداني شدن آدمها به خاطر آزادي زبان و فرهنگ و صبغه هاي قومي خود، و سكوت در مسئله زنداني شدن يوسف عزيزي بني طرف، و يا سكوت درباره كتكي كه هر از چند گاه در خيابانهاي شهرهاي آذربايجان مردم ميخورند و سكوت درباره زنداني شجاع و آزادي خواهي مثل انصافعلي هدايت، كمتر از سكوت آن روشنفكران مسيحي در زمان هيتلر نيست و دود اين سكوت در چشم همه ما بي بصيرتان خواهد رفت. سراين قضايا ما نوحه سرنميدهيم. اصل قضيه را به صراحت ميگوييم: هزار سال تركها بر ايران سلطنت كردند و هزار سال ادبيات فارسي مستمرا توليد شد. من شاگرد و نويسنده آن ادبياتم. و صفحاتي بر صفحات آن افزوده اما جهان عوض شده است. هوش امروزي من معاصر هوش جهاني در حوزه كارم نباشد، فقط به درد لاي جرز ميخورم. صدايم به اين دليل بلند‌ است كه حرف حق را به زبان شما ميگويم كه زبان مادري مرا بريده ايد. دو پهلوي هر دو تركي را قدغن كردند. طرف اجازه نداد شعرهاي تركي زنش كه مادر محمدرضا شاه بود چاپ شود. شهريار ميناليد كه چرا نميگذاريد ديوان تركي من چاپ شود. ساعدي را مدام تعقيب ميكردند كه اين مرد در كوه و كمر و كوهپايه آذربايجان دنبال چه ميگردد! و يا مرا در يازده سالگي در مدرسه مجبور كردند كه تركي زبان مادري را از روي روزنامه مدرسه بليسم. و تازه اين پدران ما بودند كه براي يك مملكت انقلاب مشروطيت آوردند. اصل قضيه را به صراحت ميگويم: فارسها بايد خواستار حقوق مساوي براي مليت هاي ستمزده ايران شوند. فحش و بد و بيراه گفتن به ترك و عرب و كرد و تركمن را رها كنند. آن كشور فقط با تساوي حقوق مليت ها به صورت يك كشور باقي ميماند. البته مليت هاي ستمزده منتظر بيداري فارسها نخواهند ماند و تعداد عظيمي از فارس هاي هوشمند هم در كنار آنها هستند. ولي مگر شما در دنياي به اصطلاح متمدن و متجدد زندگي نميكنيد. مگر شما اينهمه كتاب كه در ايران درباره چند رگگي، چند صدايي بودن، چند مليتي بودن، كثيرالملله بودن ترجمه ميشود، نميخوانيد؟ خوب براي چه خود را متمدن ميدانيد، اگر حاضر نيستيد به ابتدايي ترين شرايط تمدن عمل كنيد. چرا اعلاميه جهاني حقوق بشر را به رسميت نميشناسيد. ايران زندان مليت هاي ستمزده است. خب! وظيفه شما به عنوان يك انسان چيست؟ دست روي دست گذاشتن، تا كشورتان را قطعه قطعه كنند. زدن توي سر عرب و ترك و كرد و ديگران تا دل پان ــ ايرانيست اسلامي و غيراسلامي خنك شود و يا دولت قدر قدرتي امروز اين يكي را بگيرد، فردا آن ديگري را بگيرد، به جاي آنكه سرمايه مضاعف در اختيار اعراب، كردها، تركمن ها، ترك ها و بلوچ ها بگذارد و جبران خسران تاريخي آنها را بكند؟ خب! شما را در راه خدمت به كشورتان ديگر با چه انگيزه اي به خدمت دعوت كنيم؟


رضا براهني www.turkiran.com

 

Kimlik (هوییت)
یازار : | ساعات 16:56 گون پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
| باغلانتی لار